وحدت جوهر و عرض در شعر میتراییک
|
وحدت جوهر و عرض در شعر میتراییک |
سیروس رادمنش بدون یک دیالکتیک [-آنچه نیچه به آن نمایش و آرایش می گوید -!]: (که برهانی دو جانبه برای سرانجامی دو جانبه و وحدت گرا باشد) نمی توان به ارزشی یکدست رسید. اینجاست که یکی از پیش شرطهای من، یعنی «به وحدت رسیدن جوهر و عرض» یا یکی شدن آنها در «شعر میتراییک» برای برخی دوستان شاعر، تصویری موجدار به وجود آورد. حال آنکه در عرصه «شناخت» یکی از بنیانهای مقوله های فلسفی است و هر چند در ارزش- نهادی جدید ما طرحی تازه می افکند (چنانکه همان دوستان در پیش شرطی دیگر، یعنی «طنز» خود به درستی مصرند که ساز و کار طنز در این نوع از شعر متفاوت از طنز در شعر کلاسیک است)، اما در بیان اینکه جواهر و عرض و وحدت آن به خصوص، حرف کهنه ای است و در شعر کلاسیک به وفور یافت می شود: قایل به ارایه نمون نگشته اند! و نسبت به پیش شرطهای دیگر این شعر (یعنی حدود ۱۳ پیش شرط دیگر که هر کدام به مثابه سرفصلی برای واشکافی موضوعیت عنوان شده بود) حرفی به میان نیامد.
آنان راحت ترین و یگانه ترین راهی را که می شناختند، همانا بسط دادن مورد طنز بود: که همین مقوله طنز در کنار موارد مطرح شده دیگر است که به ارزش- نهادی جدید خود- معنا می بخشد. مثلا طرح واشکافی طنز در یکی شدن جوهر و عرض «شعر میتراییک» را به مداقه کشاندن برای مخاطبان خود [-می بینیم رویا هم حجم گرایی در کلاسی سیزم و شعر مولوی را مثال می زند تا بهتر بتواند اسپاسمانتالیزم جدید خودش را به دید و شنید مخاطبانش بکشاند] تا همینجا می توان پرونده این اعوجاج را بست. نمایشهای عمومی، در سخن، حاکی از ضخامت ذوق است و ضریب بالای دلتا در پیچیدگی های اندیشه!
در امور حاکی از صدق و صفا دلایل خود را به طریقی متقن به نمایش در نمی آورند. امر ناشایستی در کار است آنگاه که آدمی تمامی برگهایش را رو می کند؛ این القای یک بدگمانی است که در پی یک تدبیر اضطراری است. گاه صورتهای ظریفی در زیرکی هست که پیچیدگی آن به فضیلت ره می کشد نه خطابی که مستقیما تو را به خواب آلودگی و عدم درک زمان- زمانی بدوی و ساده همچون درک شب یا روز- محکوم کند: «نه حتی با اتکا به ساعت شماطه دار خویش...»
شاعران جوان ما باید به این احترام و باور برسند که در محفل های خصوصی و کوچکشان از تعابیر فرافکنانه پرهیز کنند چه رسد به میزگردهای سه- چهار نفره مطبوعاتی که آراهاشان بدینگونه چاپخش می شود.
مخاطب نیمه هشیار هم می داند که موضوعیت چنین نشست هایی جنبه گره گشایی ندارد و چه بسا به نتیجه ای غیرخوش بینانه برسد، که: نفسی واحد به گونه دهانی مشترک شکل و میل نمون گشته پنهانی را آشکارا به کرسی می نشاند. از اینجاست که ناکارآیی ما ثبت می شود و در عمل اهداف معصوم خود را مسموم و به مسلخ می بریم. کشش های تصعیدی و امیال فراوان خواهی متناسب با هر جریان نوطلب است؛ و ویژه اینکه صاحبان این جریان را جوانان بخواهند سکان داری کنند: طبعا چنین خواسته ای را جسارت بهتر می تواند تامین کند؛ اما نه آلوده به عنصری که «کردار گفتار» آنها را گرفتار، محدود، بی نیاز، و بی برهان کند. ما باید حاکم بر غرایض باشیم، اگر نه هدایت گر خوبی برای هنر خود نخواهیم بود. از طریق اندیشه نفس بر کرسی می نشیند.
عرض همچون امور واقع، در شعر میتراییزم از ابژه خود خارج می شود و روی به بستری جوهرین [-ذهنی] می آورد: یعنی دیگر وجود عینی ندارد و جای خود را به تعبیرات می دهد، ضمن اینکه مخاطب از این رویکرد آگاه است [-شاعر این آگاهی را به خواننده می دهد اگر چه تا اینجا دریافت این آگاهی دشوار نیست] پس، از طیف های بی چون و چرای فی نفسه در می گذرد تا «لنفسه» های همین طیف.
از سویی با به خدمت در آوردن امور مفهومین و به مشاهده بردن آنها عملا از دالانهای آگاهی ما بیرون کشانده و به آن واقعیتی می دهد که خارج از آگاهی معمول قرار دارد. با جابجایی این قطبها به ظرافتی می رسد که نه تنها متنافر نیست [- معمولا در شعر کلاسیک] بل، که به وحدتی همچون دو روی یک سکه می رسند و همدیگر را متکامل می کنند. ضمن اینکه در جای جای شعر در نقش های تغییر ناپذیر خود هم ظاهر می شوند [:همچنان که در فلسفه کلاسیک تعریف مشخص خود را دارند] این «ضمنیت» بر ظرایف شعر میتراییزم و پیش فرضهای دیگرش ترصیع می شود و با زوایای مختلف نوری که به آن تابیده می شود (حضور معنا در زبان و حضور زبان در معنا) تاثیرات گوناگونی داشته و نیز انعکاساتی گوناگون و مهم که: مخاطب با شگردی فرموله شده روبرو نیست و بگوید فقط جای جوهر و عرض عوض شده است. «این همان نیست» تبدیل به «ای بسا این همان نباشد» می شود و نه اینکه کسی بگوید: این همان نسبی گرایی قدیمی است. امور اثباتی در شعر است که بنا به آگاهی شاعر در موقعیتی که قرار دارد و مخاطب را سر قرار می برد، می توانند نفی یا تایید شوند. محسوس و غیرمحسوس در کارگاه شاعر میتراییک همچون بازیگری ست که چیزی از آینده نقش خود نمی داند؛ سرصحنه به اندازه زمان بازی اش از دیالوگ، نوع لباس، چیدمان صحنه، افکت ها و ... دیگر آگاهی ها را می گیرد پیش از آن نمی داند جسم است یا روح.
بر آیند مهم در کار این شاعر «سیلان» آگاهی اوست. اینجا، شاعر با جریانات شعری امروز مرزبندی می کند. او اعتقاد به پازل و پاشیدگی و چیزهایی از این دست ندارد. مفروض های فکر شاعر میتراییک سرانجام در یک ارتباط علت- معلولی قرار می گیرد زیرا که همین اتلاق «میتراییزم» خود از باورهایی می آید که پیش از این، وجوهات دیگر خود را بیان کرده بود. بنابراین ما فقط به همین ابهام پیش آمده [یکی شدن جوهر و عرض] پرداخته ایم.
اساسا وجه افتراق بارز او با جریانهای امروزی در همین است که ریشه در جغرافیای خود و فرهنگ خود دارد. تجدد هنری را می داند اما ادراکهای اشتباه بر او مشتبه نشده و مسخ نگشته است که مسخ بودگی برای او انتخابی آسان است. شاید نیازی به انتخاب مسخ وارگی نباشد: اسباب آن فراهم است.
جریانی ست که تو را با خود می برد. این خلاف جریانهای کور رفتن است که نیرو می خواهد. نیرویی از دانش اندوختگی، درک موقعیت، به همان گویی [- این گونه گویی های امروزین: که همین لفظ این گونه گویی یعنی تقلید پذیری و تکرار آنچه به تو می دهند] در نیفتادن. و در نغلتیدن به «این همان گویی» و «این نه همان گویی».
ذهن شاعر میتراییک پیش شرط جوهر اوست و جغرافیای او پیش شرط عرض او. و، او در همین روابط جوهر را به جغرافیا و جغرافیا را به جوهر به تعبیر و تعامل می کشاند. تاریخ برای او هم جوهر است و هم عرض و جغرافیای او هم عرض است و هم جوهر. این کلی ترین و آسانترین تعریف وحدت دوگانه در کار اوست. او آنها را به همانندی می کشاند و از پس تعریف خود- که عامل این همانندی است- بر می آید. اگر چنین نبود چگونه می توانست از پس این همانندی برآید؟ پس، او ابزار کار خود نیست. فاعل کار خود است: چون «سیلان آگاهی» با اوست. اگر او تمایز آشکاری میان جوهر و عرض می گذاشت و چون فیلسوفان برای هر کدام تعریف و وظیفه ای جداگانه قایل می شد دیگر قادر به تفکر خلاقانه نبود، بل، که جهان را و اندیشه (هستی مندی انسانی) را به صورتی قالب شده و بسته بندی شده می دید و رفتار او با این هر دو به رفتاری غریزی و نیز شرطی تنزل می یافت: همچون گیاهی پیشرفته. همچون آدمی که نیروی روان او از کار افتاده و این هر دو را از هم تشخیص نمی دهد و هیچگاه به شرطی بودن پاسخ نمی دهد. پس شاعر میتراییک باید بداند چه می کند. او حاکم به تاریخ خود است و جغرافیای زمان خود را درک می کند و در سیلان آگاهی اوست که حقیقت و واقعیت را تخلیط یا جابه جا می کند.
دریافتهای حسی ما همانندسازی نسبت به کل گذشته ما هستند. گذشته ما نیز تصویری ست برای دریافتهای حسی امروز ما. دریافتها امری جوهری است و گذشته، امری عرضی. این هر دو علاوه بر اینکه به یکدیگر معنا می بخشند جایشان نیز عوض می شود و به عنوان «وحدت» به آگاهی های ما وارد می شوند. همچون پدیده جسم: کثرتی از ذهن [-جوهر] در وحدتی ارگانیک با یاخته ها [-عرض]: این یک مشروعیت آگاهی است برای وحدت این دو.
و بار چیده، اینکه «سیلان آگاهی» نیز به مباحث مربوط به میتراییزم باید افزوده شود.
اردیبهشت/85، اهواز
