شعری تازه از صادق کریمی
زبان حال اصوات معلق
من ماندم اُ این جماعت چُرت
خمارهای هوش و حافظه
وَ تو
که با سزارین بیرون آمده ای
ــــ شهریاری جهان، از آنِ تو نیست
من ماندم اُ این تکثرایرانی
چه کنم ؟
چه کنم با این دخترِ چشم، که خیلی ترسوست!
و مردِ دهان، که خیلی قرص است!!
چه کنم با انگشتری که خاتم اَش ، فیروزه ای ست.
بلاگردان بواسحاق تو!
چه کنم با خودم و تو که در منید
که سیاوش ایم، در تعزیه
کِیخسرویی میان مه ای غلیظ
چه کنم با جمشید بی تخت و جام
سردرگم در سده های مادری
{مکث، مکثی عمیق، عبور از تنفس عمیق!}
شبدیزم با تبارگشتاسب
سم کوبان ِ یخ های سیبریایی
وذوالجناحی به مقصد ایرانویج
بابک اَم، زندیق
قرمطی ِ خلیفه ی بغداد
و کوروش،
متهم به نقض حقوق بشر...
من ماندم اُ این من های درون خودم
ناگهان شلیک می شود
اول به من ِ آسمانی اَم
و بعد به کت و شلوار روی رخت آویز
و حالا به دلِ اَم
که برای آسمانِ اصفهان تنگ است
و دوباره شلیک! به دو بال شکسته ی" باز"
به اسب خیال که سفید است
خیال ایرانی همیشه سفید است
ـــــــ یا کاشف الطف الخفی!
لطف اَت مستدام در سرزمین مادری
تا، دوباره بال بگشاید وپهن
روی دو کتفِ شکسته ی تاریخ
صادق کریمی 5/4/87 اهواز
