تبليغاتX
تارنگار رسمی شعرمیتراییک درایران - آخرین مصاحبه چاپ نشده قبل از در گذشت سیروس رادمنش

تارنگار رسمی شعرمیتراییک درایران

طرح زنده نگه داشتن حافظه ملی ازطریق شعر

آخرین مصاحبه چاپ نشده قبل از در گذشت سیروس رادمنش

 

سیروس :

 اسطورۀ من در همین تاریخ بیهقی نمودمنشور ینه تری دارد

[تریلوژی: سیروس رادمنش / عبدالرحمن نیک سرشت / صادق کریمی ]

8 شهریور 87 منزل سیروس راد منش/هفتکل

اشاره : پنج شنبه بود که قرار گذاشتیم با عبد الرحمن نیک سرشت برویم هفتکل سری به سیروس بزنیم ودیدارها تازه تر شود .با هر دردسری بود حدود ساعت 9:30 بود که درب خانه سیروس را زدیم .صدای پای او او را که شنیدم گفتم: سلام سیروس،صادقم با نیک؛ با آغوش باز ما را بغل کرد و خوشحال شدچون میهمان نواز بود. (هفته پیش هم که با رضا بختیاری پیش سیروس رادمنش بودیم ،کلی بحث در خصوص جریان های شعری معاصر کردیم و در خصوص شعر میتراییک به نتایجی رسیده بودیم و شعرهای جدیدش را برایمان خواند.......) پس از صرف چای و احوال پرسی قلم و کاغذ برداشتم وگفتم : سیروس جان : مایلی مصاحبه ائی با هم ترتیب دهیم ؟ که پاسخ داد :آری که با هم میخوانیم:

صادق کریمی : سیروس جان ، آخـرین در یافت های شما در خلـوت شاعرانه چیست ؟

*رادمنش : اینکه آدمی احساس میکند یا کلمات از مفهوم خود خارج شده اندیا اینکه نمی یابیم که البته حرف چندان تازه ایی نیست . وقتی بیش از این گفته شده که بیان آنچه مقصود من است غیر ممکن است شاید آن دلیل برتری باشد که مرا به وا کاری دوبارۀخوانده های پیشینم ترغیب میکند مثل شنیدن چیز دربارۀ سمفونی ودوباره دنبال  آن منظریکه نگاهی از این دست دارد یعنی همان که گفته است یک نفر شعر مرا صد بار بخواند ستوده تر است تا صد نفر یک بار شعر مرا ، و این خود یک موجه بی توجیه دیگر در رویکردهای دوبارۀ ما با آن چیزهایست که پیش از این خوانده بودیم و برای ما پیش تر خوانده ها ، وجهی اساطیری را ایفا میکند .لختی پیش از اینکه شما بیایید ،من داشتم موج نوی سینمایی روسیه را تورق می کردم اما دیدم اسطورۀ من در همین تاریخ بیهقی نمودمنشورینه تری دارد با رغبت از این پیش فرض که در این گونه موارد با هم گفتگوی دیالکتیک داریم نه اما مصّر به گفتگوی متنی بر دیالکتیک ، یعنی بر سر پایه ها و رئوس گفتگوی جامی پیشاپیش در پیشانی خویش سراپا مسلح شعبه نکرده ایمکه به ناگهـانی به یـک فـرض مـوعود از پیشـانی یکـی از مـا چـابک تر به بیـرون جهـد. 

    کریمی : راستی ( یکهو به سراغم می آمد این سئوال )، چه تشابهی بین معشوق ها (لیلی، شیرین، زلیخا، اوفلیا،...) می بینید چرا همیشه در ادبیات ، آنگاه که معشوق در غم فراغ است ما با اسطورۀ عشق روبرو میشویم ؟حال آنکه وقتی به هم رسیدند یعنی "وصل" صورت پذیرفت، دیگر از وجه اساطیری – نوستالژیک آن ، خبری نیست؟       

*رادمنش : وجه تشابه لیلی ( الیزای آراگون ) و اوفلیا و نمونه های زیادی که مختصر کردید ، وجه غالب آنها در شوری است که فراق اش نام نهادند  که مشهور است پذیرفتندگی فراق از آنجا که امید وصال را در خود میگواراند اما در وصال این ترس فراق است که عرصه ای از نا آسودگی به دنبال دارد. اما تو(نه فقط این ما)کاغذ خود خوانده ایی آن روی کاغذ را (کاغذ یار را) نیز بخوان یعنی دیالکتیک خودت را در بحث میتولوژی هم به خاطر خارج شدن از بن بست های تکنیکی شاید این مسالۀ اروتیسزم (تمایل بدنی) همواره یک علامت نقل و قل (:) بوده برای پیش بردن پاراگراف های بعدی ،شما اشراف دارید که "زئوس" ، تنها برای یکی از این الهه گان ، با نام"پوزیئدون"  چه قدر ، هم بالینی ، آنهم با هیأت های مختلف دارد. مثل: ظاهر شدن آتش بر لدا(leda) به صورت قوئی بزرگ و نمیدانم اینجا پوزیئدون کودک ، ادامه دهنده است یا هر اکلس(هرکول) ،[یک چیزی اینجا قابل ذکر است که قهرمانان اساطیری یونان  و همین طور رم، بر اساس پدید آورندگان مکتوب آنها (که پیش از این بوده اند مثل ( اوریپید ) ( سوفوکل ) ( اویئد ) (ویژیل ) حتی (آناکرئون)  (اریستو فان) میبینیم جای برادر ، خواهر، پدر ، جغرافیا ، سرنوشت ، تغییر می کند و هر  کدام سوی ذائقۀ نویسندۀ خود را می گیرد اگر چه در اسطوره قضا و قدر چنان است که نمی توانند بر کفۀ "زئوس" که در آغوش لدا آرمیده در (المپئوس ) کفه ها را به میل خود، بالا و پایین کند حتی با وساطت الهه گانی چون "آفردیت" و "اروس" و "آتنا" و در این مورد اخیر میشود . مثال: "هکتور" و " آشیل " را از " آتن " زد که بر خلاف رأی "آپولون"  کفۀ  "آشیل" سنگین تر می شود و زئوس اعمال داوری نمی کند.

نیک سرشت: آقای رادمنش ، اسطوره ها در شرق وغرب، چه تفاوتی با هم دارند؟

*رادمنش : اسطوره های شرقی ، توأمان جدایی نا پذیر آیین های دینی هستند یعنی دو وجه غیر قابل منفکند. و عجین یافتگی آنها در هم سنتزهایی( بر آینده ها ) می شوند که اسطوره آیین تاریخدار و یا جزء آن دینی را متعین و مرتب میکند و از آن سوی آیین و مناسک های دینی جنبه های فرا تاریخی به شخصیت های اسطوره ایی میدهد شاهد مثال هم آیین های مهر ومکاتیسمی چون زردتشت، مانی ، و اگر اشتباه نرفته باشم در این جغرافیا، منداییان  بودند اما پاسخش روشن تر چه فرقی با هم دارد.

در غرب اسطوره راه را برای ادیان بیشتر با کرده تا در شرق ادیان را برای آیین های اساطیری ، می پذیرم که پرسش دشواریست مثلأ  من می توانم  گسترده ومحدودۀ پیشدادیان را برای مدخل مورد نظر ...[حضورمند سازیم] .

کریمی: در تکمیل جهت های رادمنش بگویم که در غرب، این تاریخ بوده که مذهب را تشکیل میداد . چنانچه در شرق این مذهب بوده، که تاریخ را تعیین می بخشید.آنگاه که اروپا ، ارسطو و افلاطون را تجربه می کرد، ما زردتشت ومانی را تجربه میکردیم.( *رادمنش ،روشن تر : فیثاغورث، نگین فرانسه و اندیشه غرب را برای مشروعیتش تا بدانی کشاندند که بتول "هرودوت " یا " گزنفون" ، شاگردی مکتب زردتشت را می کرده.)

کریمی: آقای راد منش، آنگاه که "هراکلیوس" گفت: در یک رودخانه یک بار بیشتر نمی توان پا گذاشت (با معنای فلسفی -  تاریخی آن) ، آیا روند حرکت فلسفۀ تاریخ در شرق ، به خصوص حوزۀ ایران باستان ، چرا ما با یک فلسفه دان یا دانشمند ،سروکار نداریم به عبارتی : چرا باید زردتشت بار فلسفه در حوزۀ مثلأ تاریخ را بر دوش بکشد؟

*رادمنش: همۀ ما می دانیم زردتشت ، روند و شوند امری متعدی بوده مثلأ سوای آیین قربانی که چیزی شبیه هومرا می سازد و نخستین تکه گوشت قربانی را ، موبد  میخورد، علاوه بر خوردن مقداری "هوم" بون شیر ، بقیۀ آن را به آب می سپردندو حقا جدای از این مراسم، از این نوع رسمها برای تطهیر هر آنچه رونده است انجام می پذیرفته مثلأ : درخت چنار از آنجا که همه ساله پوست می اندازد و زندگی نوین و جاودانی را در چرخه زیست طی می کند تبدیل به امر مقدس می شود. این یک وجه عملکرد است و آن یکی، یک تئوری فلسفی- نظری. که باز می گردد به چگونگی ارتباط مذهب و آیین در شرق و آیین و مذهب در غرب. اما چرا زردتشت،ایژکتیوتیۀ نگرشت های زردتشت ، چنان ممزوج با نوع زیست و جغرافیای مکان خود بوده که ظاهرأ نیازی به نظیر و تمثیل نبوده ،با عذر اینکه نه حاشیه رفتم، بار چیدۀ سخنم این است که، هگل هم ، در عقل تاریخ ، زردتشت را اولین مبلغ و فیلسوف مدنی می داند.

کریمی: سخن را بیاورم روی شعر ، در استراتژی شعری میتراییک آنگاه که سخن از "حافظه ملی" می آید به این رهیافت می رسیم که یکسری بن مایه ها و ته نشست ها ی فکری- اندیشه گی در ژن انسان  ایرانی هست که مرتبأ خود را در ساختارهای جدید ، باز تولید می کند ،مثلأ  فره ایزی در شکل دستار ساسانیش می بینیم که ظل الله ناصر الدین شاهی  با فاصلۀ حدود 1200 سال خود را باز آوینی می کند که در حوزۀ مثلاً فرهنگ و آیین ، چگونه سوگ سیاوش  در آیین تعزیه خود را باز می آفریند و نمونه های بسیاری در زنده نگه داشتن حافظۀ ملی را نسبت به ذهن ما موکد می کند، شما در این راستا ، میتراییک را آخرین راه حل بحران در شعر امروز ایران نام نهاده آید بیشتر توضیح دهید:

*رادمنش: در پاسخ اول مرا به سر فصل مانیفست یونگ می کشاند یعنی اینکه همینطور بطئی همزمان  یاد دو اسطوره افتادم. یکی آب، نطفۀ زردتشت ، دریاچۀ هامون .

(کیانی/ بختگان) و مثلأ با پوزئیدون و نزدیکتر : پرسفونه،  مجبور می شود نیمی را نزدیک " هادس" (خدای مرگ) زیر زمین بگذارند ونیم دیگر را روی زمین و آب بگذارنند.که در عین متافیزیک بودن ،به نظر میرسد ، شق دوم ريال از هیأت فیزیکالتری برخوردار است. یعنی آنجا که زئوس می بخشد در واقع از جنبۀ الهه گانی قضیه کمتر به عشق زمین  نزدیکتر می کند. در مورد سیاوش که در نهایت به کین خواهی کیخسرو می انجامد و این یک امری کاملأ ایرانیست- خونخواهی اگر چه میتوان آن ره بوضوح در کین خواهی آخیلوس نسبت به پاتروکولیس دید که با انتقام از هکتور ، خاموش نگشت. وباز اگر چه آخیلوس میدانست اگر در جنگ شرکت کند ، و اگر خونخواهی پاترولیکس به پا خیزد ، مرگ او چنان که مادرش و هم کاهن معبد "دلف" گفته بودند حتمی است از این کار سر باز نمی زند .

از مبحث میترائیسم :

من همان طور که گفتم مهمترین انتظار من سریعترین راه برای برون رفت از بحرانی بوده که دامان شعر جنوب و از جمله اهواز را در بر گرفته (همین جا اضافه کنم به تقسیمات اقلیمی در شعر اعتقادی ندارم اگر بنا بر تأکیدی بر آری یا نه این سؤال باشد ، باید بگویم که به گروه بیشتر باور دارم تا اقلیم ، البته ما به نقش آلترناتیویک جغرافیایی – قومی – خطه ای ، در این رویاروئی ، مثل چاشنی شانس بی اعتقاد نیستیم ) زمانی مسئله شعر میترائیک بصورت مکتوب و بقول آن رمان نویس این آئینه در پیچاپیچ این جغرافیا قرار گرفت یا از قلمدان ، مثلاً تو بگو یکی از این موزها برسر راه شاعرانی قرار گرفت که در برهه ای بنظر هم مقصد می آمدند یا ما اینچنین شان می دیدیم . انگار گروهی می خواهند به بغداد بروند و ما آنها را با عکس العمل های زرد شده آنها در همان تکه آئینه بازگو کننده ، در میانه های اوسط و بصره دیده ایم . من نگفتم که آرای من ، وحی مُنزَل هستند . انتظار من این بود که آن کوته نوشته ها ( آن کالومن ها / Coulumns ) را به غرّع و انبیق خودشان لازم بوده اگر ببرند و خود را دیگر با استحصالاتی بکنند که به شیوۀ دیالکتیک بر آنها رو نموده بود . وای بسا ، برای خود پیشنهاد دهنده ، پاره هائیش نمی توانست متصور به این نتیجه باشد . سقراط وار بگوئیم : که مثلاً آن بر نوشته ها به بخت مخملی امّا اکتیو خودشان در دلیری های فوق العاده بسته کشیده شود که امکان ضربه پذیری در آن به حداقل ترین وجه ممکن فرو کاسته شود و پس از آنکه غوره گی در مماس با آجرهای آتشین کلمات شکل غایی خودش را یافت ، آنگاه مَخلَص خود را با تمامی رازهایش اعلام می کند . می گویند : ترشی کودک ، از غوره است ، از نارسیدگی ، نه از اصل . شاعران میترائیک ، ترشی تجهیز مدارات خود را با اصل ، مشتبه پنداشتند.حوصلۀ خود، با اصل، می آمد، پای کودک ،در جوانی به کفش ،خو گر باید شود تا تنگ جایی نکند این ها از جمله مواردی است که راه را بر شوند.همیشه جاری خود،(که به آن تاکید شده بود)، مخلصی بسته زدند اما موازات شروع واعلام حضور را که کنار هم بگذاریم،چیزی از دست نرفته است .باقی میماند همان مرارت آلن پویی و قبول این واقعیت شبه متافیزیک که شاعر میتراییک ،   راهی جز از این ندارد که باید همواره از فراز خویش عبور کند.

کریمی: آیا بر توطئۀ  سکوت همچنان که بر شعر ناب رفته بود در آن سال ها ،نیز بر میتراییسم معصوم ما رفته است؟

*رادمنش: اگر نو ،حقیقته توأمانی دارد.(که دارد) همان، عدم استقبال از سوی "اجتماع عام" است نمونه ها بسیار است مثل هولدرلین در آسمان .

کریمی : آقای رادمنش بدون تعارف اگر بخواهید در خصوص شاعران میترائیک ، نوعی باز اندیشی کنید ، آیا از نام بردن آن چند نفر پشیمان نیستید ؟

*رادمنش : اگر بخواهیم به مشابة گروه یا نخله به آنها نگاه کنم (که اگر نگاه کنم ، منظری جزائی نخواهم داشت مگر نگاه نکنم )و در این گروه اندیشی اگر نام فرد یا افراد خاصی را که حقیقتاً غم این "با هم بودگی" را دارند ، نام ببرم ، در مَخلَص گذاری خود ، بدعت کرده ام وبدعت ، تخم بد اندیشی است بویژه دراین بُرهه ای که گسست ناپذیری وجه رجحان آن و خروج کرده گی ، اِفِة موّقتِ یک شکست پذیری خود خواهانه و بعضاً از سر جبر و تهی مانده بودگی است مثل آنکه گفت : من 30 سال ، عمر خود را بر سر شعر ناب تلف کردم و این اِفهِ ، مهم تر از تهیه یک بلیط مسابقه فوتبال نیست ، که بقول "نیک سرشت" ، گُلی ، چون گُل نزدة "دیوید پلات" است .

کریمی : سیروس جان ، از امتزاج شعر میترائیک و شعر ناب چه سنتزی بوجود می آید ؟

*رادمنش : من غرع و انبیق لازمه را ندارم تا بتوانم تشخیص دهم به کدام ماحصل می رسم .

کریمی : چرا خداوند را در شرق بیشتر بدون تجسم فیزیکی متصور می شویم ؟ مثلاً برای اهورا مزدا تعیّن ندارند ؟

*رادمنش : گستردگی شق متافیزیکی خطه شرق ، اجازة رُخسارینه گی فیزیکال را نمی دهد مثل تمثال ها ، مطّهرین ، انبیاء و ...

کریمی : چرا خداوند و اوصاف الهی پروردگار را بیشتر با جنبة مذکر گونه در خیال ، متصور و در کلام بیان می کنیم ؟

*رادمنش : فعالیت و عملکرد از آنجائی که در زبان شناسی ، روی به آفرینندگی و کنندگی دارد ، شکلی از مذکر به خود می گیرد اگر نه خدا از تمام اوصاف و جسمیّت و موصوف و وصف و وصفِ وصف و وصفِ وصفِ موصوف ،خارج است .

کریمی : چرا برای فرشتگان بیشتر جنبة تأنیث قائل می شویم ؟

*رادمنش : شاید این عطوفت و این ضرافت ، بهره از نا خودآگاه غیر تعیّن ما می آید .

کریمی : در تورات آمده : خداوند ، بشر را به هیأت و شکل خویش آفرید ، یعنی چه ؟

*رادمنش : خداوند گفت : بشر را به حیرت خویش آفریدم نه بصورت خویش چرا که انسان را از صورت محمد (ص) آفریدم .

  

 
 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:4  توسط صادق كريمي  |