گفتگوی محسن مرادی باصادق کریمی /27/8/87هفته نامه ندای بهبهان
اشاره
متن ذيل مصاحبه اي بين محسن مرادي سردبير هفته نامه نداي بهبهان و صادق كريمي شاعر، منتقد و كارشناس ارشد رشته تاريخ ايران باستان مي باشد.کريمي كسي است كه 17-16 سال با وضعيت هاي بسيار مختلف شعر را دنبال كرده و در چند سال گذشته به دنبال برنوشتهاي سيروس رادمنش در مورد شعر ميترائيسم تحقيقات بسيار گسترده اي را در پاساژهايي كه سيروس رادمنش صحبت كرده بود اغازيده است .کريمي علاوه بر تخصصش درزمينه تاريخ و اسطوره شناسي ، درمراتب ديگري كه در اين مصاحبه درخصوص ان صحبت به ميان خواهدامد فعاليت مستمر دارد.
به حق ما مطمئن هستيم كه صادق كريمي با همه زحماتي كه كشيده جايگاه ويژه خودش را در شعر معاصر ايران نه تنها پيدا كرده بلكه فراتر از اين مي توان ازاو به عنوان تئوريسين سبک شعر ميتراييسم ، كسي كه صاحب سبكي خاص ميباشد نام ببريم
******************************************.
صحبت را با سوالات آقاي محسن مرادي شروع مي كنيم. شروع كنيد:
به عنوان يك شاعر كه نوعي شعر را با نام ميترائيسم به يدك مي كشد چه تعريفي از خود و چه تعريفي از ميترائيسم داريد؟ آيا صادق كريمي شاعري ميترائيسم است يا ميترائيسم به دنبال صادق كريمي مي گردد؟
*ضمن تشكر از آقاي منصور محرابي دوست عزيزم و جناب آقاي محسن مرادي دوست گرانقدر و ديرينه، اگر بخواهيم در مورد ميترائيسم صحبت كنيم شعر ميترائيسم اولش كه مي خواست شكل بگيرد اسم ديگري داشت دوستاني كه حدود يك دهه پيش در هفته نامه نخل ان موقع دور هم جمع مي شديم { آقايان : رضا بختياري اصل، اميد حلالي، شهريار شهرياري، سليمان هاروني، كوروش كرم پور و علي منجزي }حداقل ما سه ماه شبانه روز-- به شكل حالا يك نوع خوابگاه دانشجويي حسابش كنيم -- با هم بوديم وباهم حشرونشرشاعرانه داشتيم . همزمان آقاي حلالي هم به خاطر اين كه سردبير و مدير اجرايي روزان بود، {روزان قديمي كه دو هفته يك بار يا ماهي يك بار چاپ مي شد و صرفا ادبي بود}. اين وضعيت خوابگاهي که با هم داشتيم بيشتر تاثير و تاثر مطلب را مي خواهم عنوان كنم از اين بابت بود كه از اينجا شروع كردم مي خواهم بگويم كه تاثيرات زيادي بر هم گذاشتيم و تاثيرات را هم پذيرفتيم.
همچنان كه هيچ شاعري از تاثير ديگران به دور نيست، نشست هاي زيادي با هم داشتيم چه در حوزه انديشه، چه در حوزه مباحث فكري روز چه در حوزه نظريه پردازي ادبي اما آنچه كه ميراث مشترك يا به قول معروف مولفه هاي مشترك اين بچه ها بود چند چيز بود:
يكي ديد تاريخي انگارانه
كه در شعر اين بچه ها خودش را به شكل خاصي نشان مي داد.
اسطوره گرايي
كه در شعر بچه هاي ما خودش را نمايان مي كرد
و با نوع نگاه شاعران منسوب به دهه 70 متفاوت بود.
*توضيح :اگر بخواهم بگويم كه هر كسي كه در شعرش تاريخ يا اسطوره را به كاربرد اين مي شود ميترائيك ؟ نه چنين چيزي نيست .
ما فردوسي را داريم با ان عظمتش كه اگر نبود در حقيقت زبان فارسي به خطر مي افتاد ما ان را ميترائيكي نمي دانيم به اين دليل كه در ميترائيك و در شعر ميترائيسم درست است كه سطرها و محتوا و تمامي مضامين بر مدار حافظه ملي و تاريخي ايران مي چرخد اما اجراي فردوسي، اجراي ميترائيكي نيست به اين دليل كه در ميترائيك تاريخ بازآفريني مي شود نه بازسرايي.
اگر به سطرسطر شاهنامه نگاه كنيم مي بينيم كه فردوسي بعد از آن حقارت هاي تاريخي كه بر ما دران چند قرن رفته بود امد با زبانEPIC اپيك و حماسي آن نستالوژي ها و خاطرات ازلي و قومي ما وان الگوهاي اساطيري و افسانه اي و تاريخي و پهلواني ما را با زبان و اجراي خودش بازسرايي كند نه بازآفريني.
ازطرفي مادرشعر با اسطوره سر و كار داريم. در شعر ميترائيك هم اسطوره زدايي هست هم اسطوره پردازي و هم اسطوره آفريني. وقتي زال را در خانه سالمندان مي آوريم اين كار يك كار ميترائيكي است وقتي كه رستم را به بازار به فرض "بزرگ اهواز" دعوتش مي كنيم يا اسكندر مقدوني را به دادگاه خانواده احضار مي كنيم تا معشوقه اش را طلاق بدهد اين كار، يك كار ميترائيكي است .
ازسوي ديگر از چالش شاعر با هستي پيرامونش در اين دو موقعيت ناهمگن و در اين كه تاريخ را به چالش كشيده است طنز خلق ميشود.
اسطوره را به چالش كشيدن نيز طنزرا كنشمند مي کند. طنزي كه نه به تمسخر يا لودگي بلکه به ريشخند فرادست مي انجامد.
طنزي که يك نوع وجه تراژيك را بر حالت كميك ارحج ميدارد .
در اين نوع نگاه چهار ستون اصلي يا باربلوي Barbellou{چهارگانه ايزدي} ميترائيك رخ مينماياند:
1- ديد HISTORICAL -تاريخي انگارانه
2- اسطوره گرايي و اسطوره آفريني
3- طنز كنش مند هدفدار
4- اجراي سالم زباني زبان فارسي.
اين مولفه ها اگر پا به پاي هم و همسو با هم بر مدار حافظه ملي درشعر اجرايي شدند ميترائيكي هستند.
يعني ما مي آييم بين استفاده از تاريخ و اسطوره درشعر ميترائيك و استفاده از تاريخ و اسطوره درشعر غير ميترائيك تفاوتي قائل مي شويم مي گوييم در بقيه سبك ها تاريخ و اسطوره اگروجود داشته نوع اجرايشان فرق دارد. حالا امكان دارد در سيستان و بلوچستان يا در خراسان كساني باشند و چه بسا قبل تر از ما اين كار را كرده باشند و آگاهي من شاعر يا آگاهي ديگران دوستان ، نسبت به اين مساله كم بوده است.حالا يك شاعري باتجربه (3دهه حداقل ) به اسم آقاي مسعود احمدي مي آيد مي گويد: شعر اين بچه ها شعري است بنام :"شعر تندرست". يا شاعري ديگر مي گويد اين شعر، شعر راستين است شاعر ديگر اي مثل زنده ياد سيروس رادمنش ميگويد: ميتراييک (اول معتقد بود كه اين حلقه، حلقه فرانكفورت ايرانيه و بعد تبديل شد به حلقه ميترائيك و بعد حلقه تبديل شد به جنبش شعر ميترائيك كه نه تنها در حوزه شعر و بلكه در حوزه انديشه نيز قابل بحث و پيگيري است چه بسا در نقاشي يا در ساير مكانيسم هاي هنري هم حتي سينما و ...).
اين يك نگاه پست مدرنيته است يعني چي؟ يعني اگر پست مدرنيسم را اين طور تعريفش كنيم: نگاه اكنوني به سنت ها يعني امروزينه كردن سنت ها. در مدرنيسم سنت كنار مي رود و POSITIVISM و اثبات گرايي و عقل گرايي و تجربه گرايي... بسامد آن پارادايم مي شود. اين پارادايم بعد از درون خودش به شكل خودجوش عليه خودش قيام مي كند و به يك وجه ديگر كه نه اثباتي بلكه سلبي است ( به اسم پست مدرنيته )خودش را نشان مي دهد. در پست مدرنيسمي كه در ذهن من شكل گرفته: ميترائيك يك حركت پست مدرنيستي است، يعني مي آييم سنت ها را اکنوني ميکنيم .
مثال ساده : در تبليغات تلويزيوني ما دقيقا مي بينيم وقتي مثلاميخواهند يك شامپو يا چيزي را تبليغ كنند مي آيند يك وضعيت قجري را با يك وضعيت امروزي دركنار هم قرار مي دهند و اين براي مخاطب يك نوع حقنه كردن تباره است. به عبارتي ديگر انسان ها هميشه به دنبال تبارينه کردن پديده هاي پيراموني هستند. ما آدم ها مي آييم به دنبال يك پديده ودرذهن و زبان مان حکاکي اش مي كنيم تا در فرهنگ ذهني مان تبارينه شود.. برايش شجره نامه وسلسله نسب مي سازيم
به شاه سلجوقي گفتد بيا و خود را به بزرگان و الگوهاي تاريخي اساطيري باستاني پيوند بزن.
گاه وزيران ايراني براي خلفاي بغداد نسب هاي ايراني مي ساختند حتي مغولان سرانجام فرهنگ ما را پذيرفتند . ميگويندموقعي كه آن خان بزرگ در حال شطرنج بازي بود به او گفتند كه همسرت فرزندي زاييده است نامش را چه بگذاريم؟ بنده خدا همون لحظه حواسش پرت مي شه شاهش با كيش رخ حريف (قلعه درشطرنج)مات مي شود ميگويد:بگذاريد شاهرخ!.
در طول مقاطع تاريخي ايران اغلب فرهنگ ما پذيرفته ميشد تا فرهنگ قوم مهاجم. مثل مغولان و حتي اسكندري كه بعدها هلينيسم را كنار گذاشت ( مثل كوروش و داريوش که به فراعنه در مصر احترام مي گذاشتند و لباس مذهبي آنان را مي پوشيدند). و....
مرادي: ميترائيك يعني چه؟ شما از فردوسي و سلجوقيان و... در ادوار گذشته تا به امروز صحبت كرديد ولي در نهايت صحبتي از خود ميترائيك براي خواننده اي كه تاكنون با اشعار و شاعران ميترائيسم يا ميترائيك اشنا نيست توضيح آن چناني نداشتيد. يعني يك تعريف جامع براي شناسايي ميترائيك مثل سبك خراساني مثل سبك ناب ديگه.
ميترائيك سبكي است كه حداقل سه مولفه را بايد دران رعايت کرد :
1- ايرانيزه كردن تمامي مضامين و ساير مولفه ها درشعر(آنچه كه بر مدار حافظه ملي ايراني مي چرخد)
2- استفاده از سه عنصر تاريخ، اسطوره وطنز در شعر به اعتبار اكنوني كردن آنها (امروزينه نمودن)
3- استفاده از تمامي ظرفيت هاي زبان فارسي (تكه كلام ها، ضرب آهنگ ها، چفت و بست هاي زباني، چرخش هاي زباني، بازي سالم زباني به شرطي كه غده سرطاني در شعر نشود)
* منظورت چيه غده سرطاني؟ غده سرطاني در شعر به وجود نيايد.
*اگر شعر را به يك اندام زنده تشبيه كنيم مي بينيم كه گاه يك جاي بدن بر اثر دلايل پزشكي به شكل حاد دچارغده مي شود و كل بدن و سيستم ايمني ان را در معرض خطرنابودي قرار مي دهد .مثل سرطان خون. اينجا مرگ حتمي است! اگر بازي با زبان و چه بسا حتي بسامدشده گي نگاه تاريخي يا اسطوره اي و... در يك شعر به شكل فراگير عمل كند، و ديگر مولفه ها را تحت تاثير حاد خود قرار دهد اينجا مثل همان سرطان خون در نهايت به مرگ شعر مي انجامد. در ميترائيسم تمامي مولفه ها پا به پاي هم و در كنار هم حركت مي كنند.
* چقدر اعتقاد داريد كه در ميترائيسم تمام مولفه ها پا به پا و كنار هم قرار دارند؟ اين گفته شما رو بر چه اساس و بر چه نظرياتي با اين قاطعيت بيان مي كنيد؟
*ببينيد يه موقع هست كه بر اساس تئوري مي آييم شعر مي گوييم يا شعر مي سراييم، اما گاهي تئوري ها از دل شعرها در مي آيند.
درشعر متيرائيك ما با شق دوم سر و كار داريم يعني يك دهه شعرهايي گفته شد و نه به شكل متناوب كه به شكل مستمر خود را نمايانيد وبعد بلكه يك منتقدي مانند زنده ياد سيروس رادمنش انان را واکاوي و بررسي نمود سپس 15 پوينت ونکته بر اين نوع شعرنوشت .زنده يادسيروس رادمنش در مقاله ي " ميترائيك همچون واكنش مضاعف در برابر يك كشف اشاره هايي محدود بر دواير آزاد يك ارتباط" در 7 مهر ماه 83(شهرك مهاجران پتروشيمي اراك ) ساير مولفه ها ي اين رويکرد را كه در شعر ميترائيك وجود دارند برشمرد.
من همين جا بگويم خود آقاي رادمنش نيز در اين خصوص مرتبا مي گفت :
اين نام اتلاقي محدود بر شاعراني معدود نيست و به اعقتاد او پارتيزان هاي آن در راه اند و در شناخت و معرفي آنها اميد به تلاش جنبه پذير و چند سويه انتظار مي رود.
بنابراين مي توان گفت: ميترائيك ارث صادق كريمي يا کسي نيست بلكه وجدان بيدار حافظه ملي ماست و هيچ گاه و در هيچ جا اين جانب نگفته ام كه اين نوع نگاه درانحصارکسي خاصي است و يا سند شش دانگ آن به اسم كسي باشد.اين كه كسي بخواهد تباري بسازد و آن را به خود يا نوشته يا نامه اي منسوب كند .جزو پاورقي مساله است .من معتقدم حتا :. محسن مرادي، منصور محرابي، ابراهيم واشقاني، بهزاد خاجات، ثريا داوودي حموله، حيات قلي فرخ منش، زنده ياد محمد بياباني و شاعر خوب شيرازي شاپور جوكش، و خيلي هاي ديگر...از دوستان -- بي آن كه بخواهند يا نخواهند --خود ميترائيك اند.
بي آن كه كسي بر آنها منتي داشته باشد يا ناني قرض بدهد.
اين وجدان اجتماعي دوران ساز حافظه ماست.
*محسن مرادي : آقاي كريمي تو حرفهايتان گفتيد كه ان دوران كه در هفته نامه نخل بوديد.
من نامي از رامين يوسفي در بين آن جمع خوابگاهي نشنيدم . اما در يادداشت هايي كه در هفته نامه نداي بهبهان از زبان سيروس رادمنش به نظرم مي آيد اسم آقاي رامين يوسفي هم در بين حلقه ي ميترائيك بوده چگونگي ورود آقاي رامين يوسفي در اين حلقه چه بوده؟
شما جناب آقاي محسن مرادي خودتان از نويسندگان و شاعران متبحر اين استان هستيد و مي دانيد كه خلق الاساعه و يك شبه كسي را نمي توان شاعر كرد يعني اين كه من يا رامين يوسفي يا... شبي با كوله باري از كتاب يا نمونه شعر برويم پيش منتقدي و از فردايش همه ميترائيكي شعر بگوييم. حداقل يك دهه كار مستمر و متناوب در اين خصوص لازم است كه منتقدي كارها را ببيند و بعد نامي روي آن بگذارد كه خصيصه هاي مشتركي داشته باشد. من آقاي رامين يوسفي را براي اولين بار در شهريور 83 ديدم . حشر و نشر ان 7-6 نفر به خاطر جغرافياي مشترک بود. آقاي رادمنش ويژه نامه هايي براي بچه هاي كافه شوكا-- براي بچه هاي بهبهان –بچه هاي هفتکل و... براي بعضي از دوستان در هفته نامه توليد چاپ مي كرد.
آقاي يوسفي به من زنگ زد گفت با اجازتون مي خوام يه شعر از شعراي شما يه شعر از آقاي بختياري يه شعر از شعراي حلالي بدم آقاي رادمنش يه ويژه نامه هفته نامه توليد برامون در بياره و به قول معروف سيروس ان موقع در پتروشيمي اراك كار مي كرد به هر ترتيب وقتي كه به مرخصي اومده بود با هم تماس داشتيم و با هم نشستيم تو خونه شون و اين نامه را نشون من داد كه شما الان دارين مي بينيد .
* خب آقاي كريمي پايينِ نامه شهريور 83 ذكر شده با امضاي رامين يوسفي. آقاي حلقه ميترائيك و شعر ميترائيك از سال 83 پايه و اساسش بنيان نهاده شد؟اگر منظور زمان نامگذاري ازلحاظتقويمي باشد.درمهرماه 83 نامگذاري شد.اگربراين باورباشيم که يک دهه کارزيرساختي لازم است تايک سبک شعري خودراتبارينه سازد.
ميتراييک يا هراسم ديگري که برشعر ما بگذارند....از همون سال-76-75 كه 77 ما در هفته نامه نخل به شكل مستمر بيشتر پيش هم بوديم.
* چرا اون موقع معرفي نشد؟ در سال 84-83 اين شعر معرفي شد
دربين نشريات؟
اگر دقت كرده باشيد من برنوشت آقاي هرمز علي پور برشعرهاي خودم در حد يك صفحه( در نخل سال 77–مقاله :معارفه نه تعريف )را بهتان نشان دادم و آقاي محرابي هم رويت نمودند. كل عصاره صحبت هاي آقاي رادمنش شبيه عصاره صحبت هاي آقاي عليپور دراين مقاله است با تفاوتهايي در نوع بيان وزبان و با بياني متشابه . هرمز در سه حوزه تاريخ و اسطوره و حتي طنز و طعنه در صحبت هاي خود نسبت به شعر من و دوستان ارائه نمود.موقعي كه ايشان دبير صفحه ادبي نخل بود-- سال 77-- كه يک نسخه اش هم پيش شماست و هم پيش آقاي محرابي هست اين موارد را اشاره نمود .
ازطرفي در سال 77 در همان هفته نامه نخل كه من دبير فرهنگ و انديشه بودم طي مقاله اي "ويژگي هاي شعر ساختمند" كه به همراه شعر"اصفهان " از خودم و شعر"مسيح " شهريار شهرياري بود به ارائه مولفه هاي تاريخ و طنز واشطوره در شعرمان پرداختم . ان موقع به رويکردمان درشعر مي گفتيم شعر ساختمند.
.
* لفظ ميترائيكي دقيقا در چه سالي شكل گرفت ؟
لفظ ميترائيك از سال 83 شكل گرفت.
* يعني شكل گرفتن و نام گذاري شعري به نام شعر ميترائيك آيا با نامه اي كه از آقاي رادمنش، آقاي يوسفي نوشت آغاز شده؟:....
شعر شما آيا شعري كه در پايين نامه هم اومده يك شعري از هر كدومتون كه بفرستيم همراه با قطعه عكسي و اختصاص ويژه نامه براي اميد حلالي، صادق كريمي، رضا بختياري اصل و رامين يوسفي توسط آقاي رادمنش آيا اين نامه آقاي يوسفي بنيان گذار نامگذاري حلقه ميترائيك بوده؟
*صادق :اين مسائل جزء پاورقي مساله است .اول لحاف چهل تکه ملا را ببينيم چيست ؟کارکردش چيست ؟ تثبيتش کنيم و....بعد جنگ کنيم که باني همبرگر ان چه طعمي دارد؟
ببينيد سيروس از يکي دو سال قبل بارها به ما مي گفت كه شعر امروز دچار يه نوع بحران است . شعر جوانان امروز! چرا كه در آخرين مصاحبه آقاي محرابي با ايشان داشت منظورش شعر جوانان امروز بود يعني :ما.
چون انهايي كه استخوان بندي شعرشان شان شكل گرفته كه ديگر كارشان نمي شود كرد .
وقتي كه با سيروس بحث شد روي عنصر اصلي شعرميتراييك چنانچه خودش هم توضيح داده بود بيشتر روي حافظ ملي صحبت مي كرد آنهايي كه دنبال حافظه ملي خوداند.
فكر مي كنم اين نوع نگاه يكي دو سال توي ذهن سيروس ساخته مند شده بود چون هيچ شاعر حرفه اي مثل سيروس نمي ايد 30 سال حيثيت حرفه اي خودش را بگذارد رو چهار تا شاعر جوان بخواهد ريسك كند. مي گفت چرا درست نمي نويسين چرا كار نمي كنين از بچه ها دلگير مي شد و يكمي دلسرد مي شد { چه در موقعي كه سيروس حتي از ما دلگير مي شد } در مورد ميترائيك باز ان اواخرش --حتي در مصاحبه كه آقاي داريوش اسدي كيارس 8-7 ساعت باهاش انجام داد هيچ موقع ميترائيك را انكارنكرد .
او مي گفت: اين كندو {ميتراييك}چه زنبوري داشته باشد و چه نداشته باشد هست و خواهد بود
اين نيست كه ميترائيك توسط رامين يوسفي يا صادق كريمي به قول معروف شكل گرفته باشد.
اوبراي نجات شعر ايران احساس كرد در اين رويكرد انعطاف بيشتري وجود دارد
گفتم كه ميتراييك شامل چهار نفر نيست چه بسا 100 -- 200 نفر توي اين استان يا جاهاي ديگر هم باشند.كه قويترند وبه مولفه هاي ميتراييك نزديكتر!
حال از بد حادثه يا از قضا و قدر اين شاهين اقبال رودوش اين
" باربلو" افتاد. انهم به خاطر اين كه هر كاري بايد يك نمونه اي داشته بايد باشد نمونه شعرهاي ما دست آقاي رادمنش رسيد چه بسا اگر نمونه هاي آقاي محسن مرادي يا كس ديگري توي سيستان و بلوچستان يا ان سرآذربايجان به دست آقاي رادمنش يا منتقدي ديگر ميرسيد همين اتفاق مي افتاد
. گفتم كه ميترائيسم وجدان بيدار حافظه ملي ماست. من بيايم منتسبش كنم به خودم و بگويم اين مال منه يا ارث پدرم است خوبه؟!!!
. يا من بيايم چون در سال 82 تحقيقي عميق به اسم بررسي تاثيرات آيين ميترائيسم داشتم يعني يك سال قبل از واقعه نام گذاري سيروس بيايم بگويم كه 80....خوب است؟!!
مغلوب اين نامگذاري ها نبايدشويم .حاشيه سم پژوهشگري است .
مغلوب نامگذاري هاشدن همانا، مرگ شاعري و بزرگي در شعر همانا.
*آقاي كريمي ما حرفايتان را گوش كرديم شما توضيحات كاملي درباره ميترائيك داديد. ميترائيك شايد متاسفانه يك وضعيتي باشه به قول يكي از دوستان در اهواز مشكلاتي اساسي وجود دارد در بين اجتماع اهواز و خودشان هم مي گفتن يكي از مشكلات ما اهوازي ها اين كه حسادت خيلي زيادي به هم داريم شايد بحث خيلي خوبي هم نباشه اين مسئله اما ميترائيسم خيلي بحث برانگيز شد نه به خاطر خودش متاسفانه بلكه به خاطر شاخ و برگ هاش. آيا هر كسي بلند شد گفت منتقد منم!؟ چيزي كه الان آقاي كريمي گفت و مسلما ايشان به خاطر تبحر تاريخي كه دارند خيلي چيزها را درك مي كنند به هر صورت آقاي كريمي اذعان كرده كه ميتراييك ارث هيچ كس نيست هر كس به ميزان توانايي خودش كوشش اش را بايد انجام بدهد به هر صورت منبعي به عنوان بزرگ كردن يا انتساب ميترائيسم وجود داشته در اين كشور و خوشبختانه در خوزستان حالا اينجا بگويم هفتكل يا اهواز منعبش بوده ولي دوستان ما، چند دوستي كه ما مي شناسيم تو اين جريانات وجود داشتند. شما فكر مي كنيد آقاي كريمي علت اين حرفها چي بود؟ و راهكار گريز از اين حاشيه ها چيست؟ چه دليلي دارد كه بعضي ها به جاي اين كه ميترائيسم را تشريح كنند منتسبش مي كنند به خودشان و اين چه عايدي برايشان دارد؟
*من سه يا چهار سطر را به عنوان شفافيت براي مخاطبان در زمينه اشعاروفعاليتهايمان در 15-14 سال پيش بگويم.
. آقاي هرمز علي پور در مورخه 14 مهر 77 در صفحه شماره 8 تحت عنوان معارفه نه تعريف در خصوص شعر ما 7نفر به خصوص با زوم كردن روي شعر من گفته است:
براي بسياري از شاعران جوان شعرشان اما از جواني گذشته است چاپ كتاب يا معرفي در نشريات اما چيزي شبيه غير ممكن شده است و بنا نهاده ايم در فاصله هر چند شماره اين بخش به معرفي شاعراني از اين دست بپردازيم و روشن است مبناي كار تجربه شخصي است و ديگر آنچنان هم شخصي نيست البته نه فرمان هيچ مكتب و هيچ كه از شدت تنوع نامربوطشان بخشيده عطا به لقايشان دلپذيرتر بنمايد و اگر از بچه هاي خود نخل شروع ك يم چه باك!. اينها كه دو ماهي زير سقف ساده اي اتراق كرده اند انگيزه شان به ما مربوط نيست از عمر و جان كه مايه مي نهند و اين خود مي گويند كه شاعري را دوست دارند. اين نوع شعر، --(شعرساختمند)--، بدون توسل به شعار با بياني سهل و ممتنع حرف دلش را مي زند حرفي كه بي گمان في البداهه نيست كه برخاسته از نگاهي دقيق به هستي و روزگار است كه اندوه مشخصي را هم در كنار خود دارد ديگر انگيزه هاي عاطفي و پرسش هاي ذهني، تدوين سطرها يا مصراع ها بر مبناي تاكيدي و نيز تاكيد و تكيه بر محوريت پاره اي مصراع ها كه در حكم چراغ هدايت اند و هم اينك انگار نمايش نوعي موناد كلامي است يعني كثرت متبلور اما در هسته واحد در سطرهاي شعر ايشان، بوي انس روزمره گي مي آيد اما نه آنچنان كه امروز ديگر اشباع مهوعي را فقط رواج مي دهد كه چه؟ بلكه با نگرشي تازه تاريخي --(يعني نگاه تاريخي انگارانه ما به 12 سال پيش بر مي گردد)-- و بگويم در شعر صادق گذر زمان اگر از اركان اساسي محسوب نگردد چنانكه شعر فروغ فهميدن بوي زوال از همه چيز به ويژه آنچه زيباست هر آن عنصري كه بتواند قدمت را افاده كند به طوري كه تلنگري هم به اندوهگيني نوع بيدار-- (همان حافظه تاريخي)-- در كار ساخت و ساز شعر حضور مي يابد. ديگر اين كه اين نوع شعر برآيندي ازتمام حركت هاي بنام و گمنام شعري است اما بدون سرسپردگي به روش يا شعري يگانه و اين براي هر شاعري امتياز بزرگي است. منظورم اين است كه نگاه صادق به زندگي به مناظر و مرايا حتي بخش هاي ناديدني اما مكتوب تفكر آدميان نگاهي بدون واسطه براي همين است كه كاربرد حتي طنز در شعر او برخاسته از خلقيات طنز گرايانه اوست البته طنزي كه رنگ و بويي از عصبيت موقر نه كوليانه در كنار دارد. و همه اينها يعني اينكه شاعر كسي است كه شكوه هاي او فردي نيست. بلكه شكوه اي است انساني مدار و غم خوار حالت اندوهگيني كه آدمي در اعصار گوناگون ديده و به يادگار نهاده و خواهد نهاد. البته مي توان در مورد ساختمند بودن شعر كريمي يعني بهره مندي آن از نوعي ساختار منطقي - البته منطق شعري - به علاوه منطق نحوي سخن ها راند. زيرا در كار او آن شيفتگي و
نامربوطي يا آنچه عده اي تعبير بد شده مي گويند نيست. بلكه ساختاري ارگانيك دارد و مي تواند با خواننده ارتباطي منظم و دور از تشتت داشته باشد
امروزه ديگر فرصتي براي منظومه و توظومه گفتن نيست. هان داشتم مي گفتم...
اين شاعران از شاعران نسل من و نسل هاي پيش تر از من بهتر شعر را فهميدند و حتي هم بايد بگويم اگر ما بر شاخه يكي و نصفي از غولها ايستاده بوديم اينها بر شانه سلسله اي از غولها ايستاده اند ...."(هفته نامه نخل –سال 77)
دراين مطلب هرمز ميبينيد كه وقتي درخصوص شعر ما توضيح ميدهد :هم رويكرد تاريخي هم طنز و هم اسطوره گرايي را باواژه هاي مخصوص به ادبيات گفتاري اش تبيين ميكند
در 11 سال پيش عليپور-- كه حداقل او را همه در شعر قبول دارند—اين ويژگيهارا برشمرد كه در دهه بعد رادمنش برشمرد ايا ميتوان يك شبه با نامه يا سفارش و ...مكتبي يا سبكي ساخت ؟شعر فرآيند حداقل يك دهه است. شعري كه مي خواهد به سبكي بينجامد خيلي كار دارد
ازطرفي آقاي خواجات سال 82-- قبل از جريان نامگذاري سيروس --در مورد كتاب من (آخرين پياده جهان )-- كه در ويژه نامه روزان شماره 160 در تاريخ 8 دي ماه سال هفتم چاپ شد-- يك سري صحبت هايي دارد.
" به گمان من بزرگترين شاخص شعر كريمي، طنز و تلفيق آن با ذهنيتي آرمان جو و شديدا اجتماعي است ، البته بروز طنز و راههاي معطوف به آن در ادبيات ما، چيز چندان تازه اي نيست اما در شعر سنتي پارسي اين طنز يك موجود خارج از شعر است كه به شعر دعوت مي شود. اما شعري كه در دهه 70 به جريانسازي مي پردازد طنز را در حركت زباني خود شعر، كشف اجرا مي كند.
چنين طنزي عصبي، دلهره آفرين و واسطه به تناقضات جهاني مدرن است كه اينك در جهان پست مدرن آن را نقص كرده و ماهيتي گروتسكي گرفته است.
"من از چشمهاي دريده/ و گرگي گرسنه دوستت دارم/ مي ترسم "
يا
" دوست ندارم/ مثل فيدل كاسترو/ با لباس ايدئولوژيك به خواب روم."
پس اتخاذ طنز در شعر كريمي بالقوه و گاه بالفعل منعبث از درك يك ضرورت معاصر است. يعني نقد عقلانيت شعر يا عقل خستگي او دوراني كه در ستيز با نظم هاي قراردادي مي خواهد هندسه جهان را بر متنوعات و تشكيلات خود به گرايشي طبيعي بازتاب دهد و ..."
(روزان /نقدبهزادخواجات)
و نمونه هاي ديگري كه بر مي گردد به سال هاي قبل، ويژه نامه هفته نامه فجر اولين ويژه نامه ادبي - فرهنگي استان شهريور 76:
شعررضا بختياري اصل =درخت اسوريك و ايرانويچ
كه سرشار از مولفه هاي ميتراييكي است:" اما آنجا/ زمين/ گردونه كار بود و گاهواره آرامش/ و زمان/ فرزانه اي فرتوت/ كه مي گفت هنوز براي جوان فرصت هست.
. يا شعراميد حلالي كه در مورد چهار تابلوي جنگ كه ادبيات نقد جنگ را توضيح مي دهد يا شعر خودم تحت عنوان يلدا:
و اتاق در خون نشست /افسوس تنديس سيمرغ /تنها اسطوره آن شب به ياد ماندني بود
و شهريار شهرياري به اسم مرثيه و ديگر دوستان و ...
آقاي مرادي خلق الساعه چيزي خلق نشد!!
* نظر شخصي شما در باره وضعيت فعلي شعر در ايران به خصوص خوزستان؟
ما الان در دوره فترت هستيم. فترت در مقاطع تاريخي ايران، خيلي بحث برانگيز بود اما كم به آن پرداخته شد. من الان براي اولين بار در تاريخ معاصرايران دارم به دقت روي دوران فترت ها كار مي كنم
از فاصله كشته شدن يا خلع آخرين شاه يك سلسله مثل "اردوان پنجم اشكاني " تا روي كار آمدن شاه جديد مثل اردشيرساساني ، اتفاقات عجيبي مي افتاد در اين فاصله خيلي فرهنگمان ضربه پذير مي شد كه به آن دوران فترت{سستي} مي گويند. در واقع درشعر امروزدچارنوعي فترت دوراني شده ايم - نه اين، نه آن - يعني نوعي بلاتكليفي در آن پارادايم مورد نظر.
اگر مقاطع شعري ايران را بخواهيم در موردش بحث كنيم (مي بينيم الان در يك دوره فترت هستيم) بعد از بامداد ديگر قله اي در شعرمعاصر نداريم به جرات مي توان گفت براي قله بودن سه عنصر را بايد با هم داشته باشيم.:پرمغزي –جنون وشيدايي –بزرگمنشي نه اشتهار!
من صادق كريمي نبايد فريب نام ها را بخورم و براي خودم مثل احزاب سلسله مراتب مدير كل، معاون ، معاون اجرايي دبير كل و ... درست كنم . ما بايد بگوييم شعر امروز ايران دچار يك نوع بحران مخاطب است. وقتي به دنبال خود بحران مي گرديم بايد اول دنبال بحران مخاطب بگرديم. چرا مردم ما دنبال شعر نمي روند؟ مردم ما هنوز قوه هاضمه و گوارش شان تامين كافي نشده كه به فكرشعرخواندن وكتاب شعر خريدن بروند
(مثل آن شاهزادگان هندي آ روي تخت مطلا نشسته بودند و بالا سرشون درخت سيب بوده و يكي هم چنگ براشون مي نواخت ....)
*آيا به نظر شما ميتولوژي ديني ما قديمي تر از مسيحيت بود، چرا بايد جاش خالي باشه؟
وقتي كه شاعراني كه به فن ترجمه مسلط بودند كتابهايي را كه ترجمه كردند كتابهايي بودند كه يا شاعران يا نويسندگان و داستان سرايان ان كتابها و كلا ادبيات ترجمه شده ادبيات مسيحي اروپايي بود. ما بيشتر فكر و ذهنمون در اون سال ها حول محور ادبيات فرانسه، اروپا و انگليس و حتي روس مي چرخيد اين ترجمه ها مربوط به كشورهاي مسيحي مذهب بود .بنابراين در متن هايي كه ترجمه شد از عناصر و اسطوره هاي مذهبي مسيحي استفاده مي شد. شاعراني هم متاثرشدند مثلا سيروس رادمنش كه ادبيات يونان باستان خيلي قوي مي شناخت يا هوشنگ چارلنگي –اهنين جان –و....
اگر نمادين هم بخواهيم بحث كنيم مي بينيم ادبيات مسيحي اروپايي در شعربعضي ها وجه غالب است
اما از آن طرف"آرش كمانگير. سياوش كسرايي"- "آريوبرزن منصور برمكي" و" دست بريده مهتاب زنده ياد محمد بياباني" و... گنج بزرگي در زمينه اسطوره هاي منطقه اي، محلي و ملي مي باشند ما بيشتر ازانچه ميخوانيم خوانده نمي شويم.
*پنج سال اخير كه مصادف با مرگ چند چهره ارزشمند در شعر ايران به نظر شما سيروس هم ميتولوژي ديني را رواج مي داد فكر مي كنيد مرگشون چه تاثيري در شعر و تاريخ آن داشت؟
من اصولا آدم خرافاتي نيستم اما معتقدم كه مرگ بزرگان تاثير زيادي بر روحيه شاعران دارد. اگر نداشته باشد بايد شك كرد به شاعر بودن آنان. مثلا رادمنش با مرگ خود چند مطلب را به ما فهماند. :
اول اين كه از" من گفتن" گريزان باشيد، دوم با مرگ سيروس به بزرگي او پي برديم و تازه فهميديم چه گنجي را از دست داديم و آخراينكه دنيا بي وفااست .
سخن اخر+
در حقيقت اداره كل ارشاد بيايد بيمه اجتماعي براي شاعران در نظر بگيرد وخودش پرداخت كند نه شاعر!كه الان دو تا از زنده يادان بيمه نيستند. بيمه رادمنش و به طور عام بيمه شاعراني كه شعر مي گويند. در فرانسه وقتي شاعران شعر مي گويند كليه نشريات فرانسه رقابت مي گذارند براي نقد آن شعردرهمان هفته. ما تازه شعرهاي 30 سال پيش مان را به چاپ نمي رسند!. كاش به طور مستمر مي شد قدر شاعران را بداريم. مرگ سيروس رادمنش ضايعه دردناكي بود براي جامعه ايران و بعدها خواهند فهميد كه چه بزرگي را از دست دادند به خصوص در حوزه شعر و موسيقي ***********پايان