نقد میتراییک و بازخوانشی از شعر "تاهفت لیلای آسمان" به قلم : ثریاداوودی حموله
بازخوانشی از ... تاهفت لیلای آسمان...صادق کریمی
(1)
و خداوند فرمود:
ـ در رِحِم اَت ، دو امت به جای می گذارم
یکی ، که بندگی خواهد کرد
و دیگری ملتی بزرگ
که پادشاه زمین است
(2)
ستیز میان برادر
تازه آغاز شده بود
ببین !
چگونه گندمزار، آغشته به خون است
و برّه ی قربانی، به خود می لرزد
صدای واویلا
گرداگرد چاه
چه قدر! دور تا دور َسرَ م
ستاره می چرخد!
(3)
حالا در شلالِ گیسوان تو، گُُُُُمْ اَم
ای آتش بگیری ! که آتش اَم زدی
چه قدر دل اَم گرفته است
وَ تشنه است
خیس ،
لب های تو بود
(4)
خشم اَت ، ابریشمی ست
و لجبازی اَت ، مثل یکدنده گیِ "ابو لیلا "ست
چشم هایت ، شعله ی آتش است
مثل باروت، به وقت شکار
شکارِ پلنگِ در کمینِ ماه
حالا بگو !
کدام بچه آهوست ؟
که آغوش ات را مادرانه می خواهد
بگو ! این بو
بوی دستمال ِ توست؟
یا جمال ترنج؟
(5)
من، با خودم درگیرم
با سگرمه های در هم رفته ام
با عکس های پرسنلی
با « هرلحظه به شکلی بت عیار ...»*!
می خواهم ، با خودم خلوت کنم
که نیم اش
شبیهِ ایستادن اسب "کسری" ست
و نیمه ی ِ دیگر
به شکلِ چار زانوی "بودا"
خدا کند قبل از غروب ماه
لیلا
به هفت آسمانِ اَش برَسَد
تا
جهان را
دوباره نقاشی کنم
(6)
@
دنیا، در هزاره ی آخر است
و قلبِ چهل تکه ام
در معبد باجه هاست
حالا جمیع فرشته ها
با " زلیخا" و "لیلا"
و
"اوفلیا" شادخواری می کنند
(7)
باد ، دستمال خداحافظی را به دست های تو داد
و من نیامده با رنگین کمان برگشتم
حالا نوبت وداع ست
وداع با یوسف خواب ها !
خداحافظ!
خداحافظ! ای لیلای بی مجنون !
خداحافظ!
خداحافظ! ای زلیخای بی تقصیر! (1387/5/15-اهواز-صادق کریمی)
...............
........
قبل از این که بازخوانشی از تاهفت لیلای آسمان...صادق کریمی داشته باشم،لازم می بینم چند نکته در مورد «جریان شعر میترائیک» توضیح دهم....
گرچه تا کنون در نامگذاری
« شعرمیترائیک » و مولفه ها و ساختارهای آن تعریف دقیقی ارائه نشده؛ اما طبق مصاحبه های ضد و نقیض!! این جریان از آمیختگی با استوره؛ تاریخ؛ روایت و فرهنگ و باورهای ایرانی و دیگر عناصر طبیعت...نشات گرفته و بیشتر در مدار حافظه ی ملی می چرخد. بازی گردان ها بسیار ناپخته و با گزاره های ناصواب یک سری ایده ها ذهنی را مطرح کردند که در حوزه زبان شناسی یا استوره شناسی مورد تحلیل قرار نگرفت. دراین جریان ادبی کمتر به «شعرگوئی» و بیشتر به « شاعرگوئی» و مصاحبه و تئوری تن داده وبه برجسته کردن نام و نشان ها پرداخته اند ! و نتوانستندموقعیت میترائیک را تثبیت کنند... نخستین خطای ژرف آنها تقلید صرف از همدیگر...دوم تکرار مولفه ها...سوم شاعرگوئی بدون ارائه شعر...چهارم نداشتن دفاعیه...پنجم پراکنده گوئی های بی علت و معلول...ششم نبود ساختار ارکانیکی و ادبی... هفتم به دنبال پدر معنوی در شعر بودن...تا آنجا که حتی کاظمم کریمیان در کتاب«سیر تحول در شعر امروز»نتوانست ساختار قابل قبولی از این جریان ارائه دهد و به ذکر چند شعر به ظاهر میترائیکی اکتفا کرد!! متاسفانه شعرهای شاهد مثال ایشان هم حداقل مولفه های میترائیکی را داشتند و مخاطبان این جریان را به ذکر نکته قابل قبولی نکشانید! میترائیک می تواند انگیزه ی جریانی دیگر در «شعر جنوب» باشد.به شرطی که مدعیان بیشتر به شعر بپردازند...و ایده هایی که در حد بیانیه های بالا بلند و تئوری باقی مانده شفاف سازند!و مخاطبینی که زیر چتر حیرت میترائیک مانده اند؛ به حاشیه نرانند... نتیجه ضمنی این که فرم ها ی تکرار شونده را شعر نخوانند... هم از لحاظ بافت کلام وهم از لحاظ محتوا و مضمون و واژه گزینی و طول و عرض و ارتفاع ادبیات ... در میترائیک باید حداقل 90 درصد عناصر و ارکان میترائیکی باشد و با حرکت مستمر و تدریجی سعی در برجسته تر کردن اندیشه و موضویت میترائیکی داشته باشند. البته اگر حداقل ها را برای این جریان در نظر بگیریم همه شاعران با یک ودو مولفه میترائیکی اند؛ اما اگر حداکثر آیتم ها را در نظر بگیریم هنوز کسی میترائیک صرف نیست.... شعر در میترائیک طوری نوشته می شود که بسامدی از مولفه ها را در بر بگیرد و تولید سبک کند که بتوان آن اندیشه را تزریق کرد. میترائیک فعلا در حد جریان ادبی است که شاعرانش زمینه های ذهنی مشتر ک دارند و فعلا برای قضاوت درجریان های ادبیات مطرح هستند.در یک کلام میترائیک ها تحت تاثیر هم هستند ؛مولفه و خطوط فکری قابل پیگیری ندارند
. زیرا برای ورد به جهان متن باید به زبان تاکید بیشتری داد که این واژه و مولفه های خود ساخته به قصد یا به عمد و ناخودآگاه تکرار شونده اضافات ذهنی اند. به هیچ رویکردی شعر را به چالش نمی کشانند. ذهنیتی که نه پیچیدگیهای پست مدرن را دارد و نه مولفه های مدرن را...انگیزه ی تحلیل تا هفت لیلای آسمان... از لحاظ ساختار ،مضامین و ترکیبات تازه و زیبائی محتوا از شعر؛ شاید قابل تامل تر از «آخرین پیاده ی جهان» و «اتوبوس ایرانگردی»کریمی باشد.
نخست: هفت بندشعری-و خداوند فرمود/ در رِحِم اَت دو امت به جای می گذارم/یکی که بندگی خواهد کرد/و دیگری ملتی بزرگ/که پادشاه زمین است
این شعر دارای هفت بند که هر بندش حکایت و اشاره ای دارد ...اما به مصداق نی مولانا که «هرکسی از ذهن خود شد یار من /از درون من نجست اسرار من» هر کسی ناله خود را درون نی می ریزد و از درد و رنج نی بریده از نیستان هیچ خبر ندارد و حدیث نفسی که این بندها را به هم مرتبط می کند . کریمی در این شعر در پی نوسازی ذهن و زبان است و این کلمات کلید ذهنی او هستند. نی در این جریان خود تجاهلی مدرن است و شاید مهمترین قسمت شعر همین بند آغازین است.
اشاره های تاریخی ،روایتی، استوره ای و برگشت مفاهیمی تاریخی و مذهبی ...است:
- ستیز میان برادر/تازه آغاز شده بود...
-زروان خدای زمان که در وجودش دو موجود اهورائی و اهریمنی بود و آوائی شنیدند که هرکدام زودتر متولد شود شهریار جهان خواهد شد. اهریمن با ترفند زودتر به دنیا آمد و دنیا به سه دوره سه هزار ساله تقسیم شد.
-اشاره به داستان هابیل و قابیل و برادر کشی های تاریخی و استوره ای و حتی ادبی... اشاره به ادبیات عرب و یهود وچگونه زادن اسماعیل و اسحاق و ...
-اشاره به سرزمین کنعان و یوسف و چاه و...
-اشاره به هابیل و قابیل و...گرچه همیشه جنگ و جدل بین اولاد آدمی هست؛چه از یک رحم مانند هابیل و قابیل زاده شوند چه از دو رحم ساره و هاجر؛که اختلاف اسماعیل و اسحق تا امروز هم ادامه دارد و گوئیا مشکل فرزندان ابراهیم حل نشدنی است!
- اشاره به ارض موعود و« پادشاه زمین » گفته های تورات در چگونگی برادران بر حق تاریخ !!البته به زعم من زمین پادشاهی نمی خواهد بلکه یک اندیشه ی بزرگ می خواهد...زیرا امروز عاقلان نقطه ی پرگار ؛ دنبال دهکده ی جهانی اند و قرار نیست و نبود که زمین بین چند خدا تقسیم شود و تراژدی های تاریخی تکرار شود!
دوم
:نمادهای پارادوکسی-ببین/چگونه گندمزار به خون آغشته است/و برّه ی قربانی به خود می لرزد
بره در زمان اردشیر بابکان نشانی از فر ایزدی بود. فر و شکوه الهی در بره و معصومیت او نهفته است...از طرف دیگر حدیث«گندم»خواری آدم و راندن اش از درگاه الهی در تضاد با «بره ی قربانی» تجاهل زیبائی بوجد آورده است...
طرز نشستن بودا که نشان از تسلیم و رضا در برابر خدا و کاینات و نشستن اش هم جهت با چهار جهت اصلی زمین ...همچنین اشاره به اسب کسری و مجسمه های یونانی و غرب که سرپا و کاملا عریان ومجسمه ها در ایران و شرق پوشیده و نشسته و کاملا در حالت تسلیم اند:
- می خواهم ، با خودم خلوت کنم /که نیم اش/ شبیهِ ایستادن اسب "کسری" ست/و نیمه ی ِ دیگر
به شکلِ چار زانوی "بودا"...
سوم
:تضاد فرهنگ ها-
دنیا، در هزاره ی آخر است/ و قلبِ چهل تکه ام /در معبد باجه هاستاوفلیا و زلیخا ولیلا... اوفلیا در ادبیات غرب ؛ زلیخا در ادبیات عبری و یهود ؛ لیلا در ادبیات عرب هر کدام نشان ملتی است... مرگ تراژدی اوفلیا ؛ ترنج و دستان زلیخای بی حواس ؛ لیلا عرب وتعصبات قومی و قبیله ایش که هر روز در این نیمکره ها به نحوی دیگر تکرار می شوند و تضاد فرهنگ ها و اندیشه ها را سبب می شوندکه از لحاظ معنائی با بندهای دیگر مرتبط و شعر را غنی و پر محتوا جلوه می دهد.
دیگر این که آخر اسامی که با الف ختم می شوند(اوفلیا و لیلا و زلیخا و...) به نوعی دهان باز می ماند و حالت تعجب را می رساند. و «آ»آخر اسامی که نشان از یک آه ممتد هم می دهد و افسوسی که در کل شعر وجود دارد.
چهارم
:شادزیستی ایرانی-حالا جمیع فرشته ها/با " زلیخا" و "لیلا"/ و "اوفلیا" شادخواری می کنند .
اشاره به شادخواری ایرانیان در دوران پر شکوه زرتشت که هر ماه یک جشن داشتند؛ یعنی وقتی نام ماه با نام روز برابر می شد به شادی می پرداختند و علاه بر جشن های متداول و مناسبت های و آیین های شادی دوازده جشن ملی دیگر هم داشتند... و ملت های دیگر به شادخواری ایرانی ها شاد شده و جشن می گرفتند و مرز پرگهر ایران را نشان می دهد که تا کجاها مستعمره داشته است.
پنجم
: ساختار معنائی-مثل باروت، به وقت شکار/ شکارِ پلنگِ در کمینِ ماه/حالا بگو !/کدام بچه آهوست ؟/ که آغوش ات را مادرانه می خواهد
در این شعر اشارات دیگری مبنی بر وجود عناصر اربعه آب و باد ،آتش و خاک و...بازی ماه و پلنگ...و دستمال و باد و آلیتراسیونی و هم آوائی ایجاد می کند....در اساطیر آسمان نر و ماه مادینه و از ترکیب آنها زمین (نماد مادینگی) بوجود می آید.اگر هم به پوسته ی ظاهری این اندیشه توجه شده باشد باز بند درخشانی است.
ترکیبات (زمین ورحم) و(گندم وبره) و (لیلا و زلیخا و اوفلیا)و(ترنج و دستمال و مادرانه) واسامی مونث ( آهو،گندم،ترنج،جهان،دنیا،فرشته...) حاکی از ساختارمعنائی مونث است.گوئی این کلمات از بطنی آغاز شده اند که با همان هفت رویکرد معنائی وارگانیگی و ساختاری... مرتبط می شوند. بیشتر اشارات شعری مونث و این مونث گرائی در کل شعر جریان دارد...
ششم
:تلفیق نشانه هاتلفیق فرم روائی و توضیحی در شعر مخاطب را وادار به تاویل های گوناگون می کند. ایده ای که به هیات شعر درآمده و مخاطب را به سمت ساختار مفهومی کشانده ... زیبا دیدم برای مخاطب این کدها را توضیح دهم.؛شاید کریمی به هیچ کدام از این موارد توجه ای نکرده ...و در این جاست که توضیح و تحلیل پرپرواز شعروشاعر قرار می گیرد!! تا هفت لیلای آسمان... شعری تغزلی و تاریخی ...و شاید میترائیکی باشد. کل شعر ارجاعات تاریخی،حماسه ای و استوره ای و ادبی است و کدهایی که ذهن مخاطب خاص را فقط درگیرو همراهی می کند. از لحاظ نشانه شناسی نوعی تاریخ سرائی و استوره سرائی دوباره است. اگر قرار است کلمات جای شخص و استوره و تاریخ را در متن بگیرند؛ چه جایگزینی در شعر خواهند داشت ؟
آیا با بینشی آگاهانه و برای رهائی از پیچیدگی های ذهنی و زبانی به این مولفه ها و تعبیر ها رسیده است ؟ اگر قرار است در شعر فقط به این مولفه ها و آیتم ها پرداخته شود پس مقوله ی شعریت شعر کجاست؟مگر نه شعرباید از رابطه دیداری و تصویری فراتر رفته وبه کارکردها و مولفه ها و دگرگوئی ها و دگرگونی های دیگر هم بپردازد.اگر کریمی به صرف یک جریان ادبی انگیره ی شعری ایجاد کرده در خور توجه است!گرچه بدون جریان ادبی (حتی میترائیکی)ا...تا هفت لیلای آسمان...شعر است و همین بس برای شاعری که حداقل بیان شعری را دارد.
هفتم
:استحاله ها ی مصنوعیبعضی بندها تلفیقی از ناب و میترائیک اند که کاملا مصنوعی جلوه می کند. به غیر از مولفه ی طنز که در شعر نهادینه شده ؛شاعر پا به دایره ای دیگر نگذاشته؛ گویی پاورقی مهمتر از متن جلوه می کند .گرچه از لحاظ ساختارذهنی و معنائی بند ساختار شکن 3 و 5 شعر را از مسیر اصلی دور کرده است. حتی پیش زمینه ذهنی را هم از بین برده است. اگر زبان ابزاریست برای درک مفاهیم والاتر ،پس کریمی با پراکنده گوئی دنیای ذهنی و عینی را نه چند شاخه بلکه درهم و بی روح جلوه داده و با فلاش بک هایی به گوشه و کنار تاریخ و استوره... تنها قصدش آفریدن تصاویر جدید است.
گرچه بعضی ضعف ها را گذاشتم به حساب این که ذهن و زبان شاعر رو به تثبیت خواهد رفت...اما از لحاظ نوشتاری ذکر چند نکته ضروریست، شعر پر از علامت سوال و تعجب و گیومه و نقطه و دو نقطه و ...و رسم الخط فارسی است که نه به خوانش شعر کمک کرده و نه تاثیر زیبا شناسیک دارد . معلوم نیست (بوی دستمال؟ یا جمال ترنج؟)که یک جمله شعریست چرا دو تا علامت سوال دارد و چرا در (بند 7)این همه علامت تعجب نشسته است؟ ستون نویسی شعر هم متاسفانه کاملا مخدوش است و مشخص نیست چرا(...تا/ جهان را/ نقاشی کنم...) این ستون نوشتاری را داراست؟آیا تصور کریمی این است که شعری هارمونیکی گفته؟! که طبق (دو ر می فا....) خواسته آن را نت نویسی کند که بعید می نماید... با کاماهای زیادی کلمات را فاصله داده ؛چه ضرورتی ست که تدرس نوشتاری کند یا چگونه خواندن را به مخاطب یاد بدهد...آیا این نوآموزی شعر توسط شاعر برای مخاطب خاصی است ؟!و تکرار بندهای شعری در کتاب های «آخرین پیاده جهان» و« اتوبوس ایرانگردی» است که بعضی بندها به عینه تکرار می شوند.مثلا صحبت از( عکس پرسنلی ) و تکرار این بند است :
-من با خودم درگیرم / با سگرمه های در هم رفته ام /با عکس های پرسنلی...
آیا کسی که حافظه ی شعری اش به این نحوتکرار شونده است ؛مولفه های ی میترائیکی و«حافظه ی ملی» را هم به همین تکرار خواهد رساند یا رسانیده است؟!
گذشته از اغماض های ذهنی و ادبی دیگر... شعر قابلیت آن را داشت که مورد ارزیابی قرار بگیرد.گرچه قابل اصلاح و ویرایش هستند و کریمی می تواند خیلی ساده خود را از قید رسم الخط نجات داده و ساختار زیبا شناسیک شعر را به حاشیه سوق ندهد. شاعر زیستن ماندگارتر از شعر سرائی است و...کریمی آینده ی خوبی در شعر خواهد داشت به شرطی که خود را دچار استحاله ی مصنوعی نکند.
(ثریا داودی حموله)
