پیش درآمدی به ارتباط خُورنَه با حکمت خسرواني و حكمت اشراق":
|
|

پیش درآمدی به ارتباط خُورنَه با حکمت خسرواني و حكمت اشراق":
صادق کریمی
ميدانيم كه در عرفان، تمام موجودات به تجليات نور خداوندي موجود ميباشند.
"الله نُور السموات و الارض"[خدواند است نور آسمانها و زمين].
در خرابات مغان نور خدا ميبينم
اين عجب بين كه چه نوري زكجا ميبينم
هردم از روي تو نقشي زَنَدَم راه خيال
با كه گويم كه در اين پرده چهها ميبينم[حافظ]
سالك راه حق در طي مراتب سير و سلوك معنوي، تمام احساسات خود را مركوب نور حّق ميپندارد.
پس ، نور عشق است كه جانها و دلها را روشن مي سازد و موجب حركت جهان به طرف كمال است . از اين رو دو مظهر دارد، يكي نور روشنايي و ديگري نور عشق كه هر دو سازنده و گردانندهآفرينش ونجات دهنده انسان از تاريكي و جهل است.
نور عشق هم مانند نور روشنايي درجات بسيار دارد.
در كل مي توان گفت كه فرهايزدي، يافيض رحماني، فروغي است ايزدي به دل هر كه بتابد ، از همگان برتري يابد. از نيروي اين نور است كه كسي در حدّ كمالات نفساني آراسته ميشود.
"گر نور عشق حق به دل وجانت اوفتد
بالله كز آفتاب فلك خوبتر شوي
از پاي تا سرت همه نور خدا شود
در راه ذوالجلال چوبي پا و سرشوي " [حافظ]
"هاشم رضي" در كتاب "حكمت خسرواني" درخصوص نور در حكمت اشراق و نظريات "سهروردي" ميگويد: " به موجب نظر سهروردي، نوراعلي، نورالانوار يانور محض در سلسله مراتب آفرینش، اصل و مبداء یا همان خداوند است. همه آفرینش نشأت يافتهي بدون واسطه از اين نور هستند كه به تدريج در مراتب نزولي و پست، كثيف و ظلماني ميشوند. اما براي بيان اين سير نزولي، "سهروردي" نظام اساطير حكمت ايران باستان را يكي از اصول قرار داده و اين مراتب را به نظم كشيده و مترتب مي سازد. يزدان شناسي ايران باستان، كمك بسيار ارزندهاي به فهم مكتب انديشهي اشراقی سهروردي است. دراين يزدان شناسي، نورالانوار يا روشنايي بيپايان، همان ذات خداوند يا اهورامزدا است. سهروردي از اين خدا به نام ياد نميكند. او در عرش برين،فوق خورشيدپايه كه نور بيكران است که كسي را ياراي نگريستن بدان نيست، جاي دارد .صادر نخست، به عبارتي بدون اراده او، همان "بهمن" (=وَ هومنه/Voha-mana)است كه در عين پيوستگي با نورالانوار ، از او جداست. صادر دوم، از بهمن به همينترتيب تعريف شده تا آن كه مراتب انوارطوليه يا "امشاسپندان" تمام ميشود. اما در مراتب بعدي يا انوار عرضيه، در اين نظام فرشته شناسي، ايزدان قرار دارند. ايزدان نيز به دو دسته تقسيم ميشوند كه مهمترين شان، هر چندايزدي ، با يكي از انوار قاهره سركار دارند.
اما شمار آنها از حد بيرون است واحصاء نميشوند. در فلسفهي "سهروردي"، براي هر وجود يا ذاتي، فرشتهاي يا همزادي هست. درحكمت خُسرواني، هر وجودياذات يا فرد يا شيئي ، به تناسب ازآن هستهي مركزي جوهرهي نوري نورالانوار ، به تناسب برخوردار است كه چون از عالم مينو يا جهان مثال به عالم مادي يا گيتيايي نزول ميكند وبا ماده و اجسام ظلماني و متراكم در ميآميزد ، به همان نسبت آن ذرهي مينوي يا نور در او وجود دارد وبراي بازگشت به اصل خويش ميكوشد تا آن تراكم و ظلمت را با تزكيه، متعالي سازد و به اصل خويش بازگردد. اين فرشتهي همزاد كه آن صورت مثالي يا مينوي است، در بيان "سهروردي" مشرقي است كه براي صورت پذيري مادي- به جرمانيت در آميخته است.
بايد گفت كه درحكمت خسرواني، دو عالم مينوي و گيتيايي، دو جهان كاملاً متمايز هستند، در عين حال كه نه مكاني را اشغال كردهاند و نه شامل محدوديت زماني هستند و نه هيچگونه تعيّني در آنها راه پيدا ميكند و قابل رؤيت و بسودن نيستند و با حواس دريافت نميشود، اما عينيت دارند(در حكمت خُسرواني، رؤيتشان به شكل نور محض است، چنانكه فروهر خداوند زيباترين، نورانيترين و توانمند ترين توصيف شده) و حقيقتشان فقط در عالم صُوّر و امثال قابل تعريف است. در عرفان دوران اسلامی، ایران و حکمت باستانی ایران، فراز منطقه خورشید پایه یا اقلیمی فرازِ اقليم هشتم است كه بعدها به عنوان مكان ياد شده، هر چند دريافت آن است كه اين مناطق ، جايگاهي براي مفارقت صُوَر و امثال يا فروهرها پس از مفارقت از كالبد مادي و عروج است".
نكته مهم در اين ميان ، اشاره به " آتش " و"نور" ميباشد. اين دو نام، نشانه و رمز خداوند، انوار تابنده از آن ذات اقدس، معرفت و عرفان ، شناخت حكمت و راه رسيدن به ذات حق باري تعالي ميباشد.
"داريوش شايگان" در كتاب "هانري كربن، آفاق تفكر معنوي در اسلام ايراني" درخصوص نورالانوار و خُوَرنه و حكمت خسرواني ، بحث هاي زيادي كرده است از جمله:
"نورالانوار كه از مشرقي به مشرق ديگر روشن كنندهي عوالم است و برآمدن وطلوعش در هر مقام و مرتبهاي در حكم نوعي كشف است، نوري كه از اعماق هويت الهي برميخيزد، و از آغاز پيدايش جهان تا پايان استحالهي آن، دست اندركار و فعال است، همان خورنهي اوستا است كه در زبان پهلوي، خوره و در فارسي امروزي، فره خوانده ميشود. نقش اين نور درجهان شناسي و انسانشناسيِ مزديسنايي نقشي اساسي است. هالهي عظمت موجودات نوري، توان انسجام بخش وجود هر موجود، آتش زندگي بخش، "فرشتهي شخصي" و تقدير هر موجودي در همين نور است. و اين جوهري است سراسر نور، سازنده و پديد آورندهي مخلوقات اورمزد. در شمائلهاي مقدس، اين نور را به صورت هالهاي درخشان تصوير ميكنند كه گِرد سرِ شاهان و روحانيان مذهب مزديسنا حلقه زده است ".
بايدگفت كه "يشت 19" نه برای آن كه يكي از منابع كهن مطالعهي گوشهاي از حكمتخسرواني و حكمت اشراق است بلکه، خصيصهي حكومت و فرمانروايي و شرايط حاكم حكيم و مدينهي فاضله است، و يكي از گرانبهاترين و كهنترين مدارك تاريخ ايران ميباشد:
"فَرّكياني مزدا آفريده و نيرومند. بدين گونه اين فرّ، معرفي و ستوده شده كه برتر از ساير آفريدگان و در آغاز متعلق به ايزدان يا خدايان مينوي و ايزدان گيتيايي و سود رسانندگان يا بزرگان و حاكمان حكيم و پيامبراني است كه هنوز به دنيا نيامدهاند، يعني كساني كه از اين پس ميآيند و جهان را به حكمت وداد، نو و تازه ميكنند. پس به ترتيب از دارندگان فرّ كياني(=كيان خُرِّه) ياد شده و از كارهاي شگرفي كه به موجب دارا بودن آن كردند از: شهرياري با عدل و داد و آباداني جهان و برانداختن زشتي و بديها و ناروايي و پيكار با ديوان و جادوان و پريها، و آماده ساختن كشورها جهت زندگي اَمن و آسوده و بدون بدي و بدسگالي و روا ساختن راه و رسم دين داري. فَرّ از "هوشنگ" به "تهمورث" و "جمشيد" منتقل ميشود. اما "جمشيد"، چون جهان را به اوج شكوه و شكوفايي و بزرگي و عظمت با كارگزاريهاي نيك كرد، به قدرت فريفته شد و سرازاطاعت خداوند بركشيد و دروغ گفت. پس فَرّكياني، يا كيان خُرّه از او به صورت مرغ"وارِغْنَه" (Varegna)پرواز كرد. پس فَرّ به فريدون ميرسد و به موجب آن در شهرياري و حكمت و دانش و پيامبري، ميان همگان، بزرگترين ميشود پس از زرتشت، مدتها فَرّكياني به كسي تعلق نيافت. "سپنت مينو" و "انگره مينو" هر يك ورزيدهترين ديوان و عاملان شرير و ايزدان و فرشتگان و پهلوانان نيك را براي به دست آوردن آن مأمور كردند. سرانجام فَرّكياني به درياي بزرگ "وُئوروكَشَه" پناه برده پنهان ميشود. پس "اًپَمْ نَپاتِ" تيز اسب و نبيرهي آبها كه در آرزوي به دست آوردن آن است، برآن ميشود تا كيان خُرّه را تا ژرفاي دريا تعقيب كرده و تصاحب كند. معلوم نيست كه "اپم نپات"، فََرّ را به دست ميآورد يا نه. آنگاه "افراسياب" توراني نابكار، كه كنار درياست در آب ميجهد تا فّري را كه به اقوام ايراني متعلق بود و بايد به زرتشت ميرسيد، تصاحب كند. سه بار با خشم و ناسزاگويي به زرتشت و ايرانيان به درون آب جهيده كوشش ميكند اما نتوانست به فَرّه دست يابد و خود ميگويد فّرّي را كه متعلقِ اقوام ايراني و زرتشت است، نتوانم گرفت. به همين جهت است كه در بندهاي 46و65،فَرّ، با صفت "ناگرفتني" توصيف شده است. فَرّ ناگرفتني و به دست نيامدني، از آن جهت است كه اقوام دشمن نميتوانند به آن دست يابند و اين توصيف جايي است كه افراسياب و ساير دشمنان درصدد گرفتن و تصاحب آن هستند. فَرّ، سرانجام پس از فريدون، به "كيقباد" و سپس به نوادگان و پسران او منتقل ميشود(كي اپيوه، كيكاوس، كيارش، كيپيشين، كي بيارش، كيسياوش) كه همه آنان از خاندان كيانيان و شايستهي داشتن فَرّ بودند. سپس به "كيخسرو" تعلق ميگيرد. اين چهرهي شگفتاوستايي و حاكم حكيم كه بسیار مورد تجليل"سهروردي " است و نزد حكماي اشراقي، چون "سهروردي"، داراي مقامي والاي ميباشد. به هر حال نطفهي حكمت خُسراني نزد "كيخسرو" سابقهاي كهن دارد. پس از "كيخسرو" ، به موجب بندهاي 82-78 از پس "زامياديشت" ، ملاحظه ميكنيم كه فَرّ، به "زرتشت" رسيده است كه وي به موجب دين و به درستي انديشيد و سخن گفت و رفتار كرد. پس از آن فَرّ، به "ويشتاسب" رسيد و پس از او به "سوشيانتها" تعلق خواهد گرفت ".
يك نكته مهم اين كه دربارهي مسائل سياسي در حوزهي فكريِ حكمت خسرواني، فرّكياني موجب ايجاد حق در حكومت سياسي نيز ميشد.مدينه فاضله و آرمانشهر و شاهي آرماني و حاكم حكيم در همين خاستگاه قابل تامل و بحث ميباشد.
فرّكياني به طور متداوم گسترش پيدا كرد و موجب پيدايش حقالهي شاهان درحكومت و تأييد و عنايت ايزدي آن گرديد. انتقال چنين جهان بيني و انديشهاي باستاني و كهن در شاهنامه نيز به صورتي مؤكد، آن چنان گسترش پيدا نمود، كه امري بيچون وچرا گرديد و سلطنت و شاهي را در دورههاي بعدي تاريخ ايران، به عنوان قدرت مطلقي كه از سوي خداوند به شاه تفويض ميشود، تبديل كرد. آن چنانكه ميگفتند: چه فرمان ايزد،چه فرمان شاه؛ در ادامه بحث فَرّ و حكمت اشراق و حكمت خسرواني بايد گفت كه"سهروردي" بر اين باور بود كه: "چون نفسي در انسان پاكيزه و مهذّب گردد، آنگاه روشن ميشود به نور الاهي- به مصداق آيهي كريمه 256 از سوره بقره: اللهُ ولي الذين آمنوا يخرجُهُم مِنَ الظُلُمات اِلَي النّور(خدا كار ساز كساني است كه ايمان آوردهاند و از ظلمت به نورشان ميبَرَد)، اين سِري است از ظلمات جهل به نور معارف و حقایق- كه چون نور الاهي و سكون قُدسي در ايشان حاصل آيد، روشن شود و تاثير كند در نفوس و هيبت نوراني در او حاصل شود ".
بايد گفت كه در آثار "سهروردي" از خورنه وفره و نور ا لاهي بسيار ياد شده است. نقل قولهاي طولانيِ پراكنده در آثار وي نشانگرآن است كه با متون كهن ايراني بويژه درباب هالهي افتخار يا خورنه(فره)،آشنايي زيادي داشته است، برباور سهروردي، "خورنه، سرچشمهي فرهمندي پيامبران نيز هست، همانند نور محمدي است. بدين سان رشتهي نبّوت در ايران باستان به رشتة نبّوت سامي در قرآن و تورات ميپيوندد ".
بايد در نظر داشت كه در بين شهرياراني كه از خورنه شاهانه و فره ايزدي برخوردار بودهاند، "سهروردي"، از "فريدون" و "كيخسرو" نام ميبرد كه به علت پافشاري اَش در كردارهاي پاك و قُدسي، مظهر مجسم كيانخوره يا واقعيت معنوي در چشم ايرانيان بود. در كتاب "حكمت الاشراق"، گفته شده كه "كيخسرو"، پيش از آنكه زرتشت پيدا شود، از اين موهبت برخوردار شد كه به"سرچشمه نور وفره" اهورامزدائي، يعني خورنه كه هم شكوه و افتخار و هم تقدير موجودات نوري است، مستقيماً راه داشته باشد. ولي اين نور و فره به صورديگري هم تجلي دارد، و ازآن جمله "جام جم" است كه نگرش در آن، آشكار كننده اسرار ناپيداست .
"سهروردي" در اين زمينه چنين ميگويد: "و هر كه حكمت بداند وبرسپاس و تقديس نورالانوار مداومت نمايد، او را خرّه كياني بدهند وفَرّ نوراني ببخشند و بارقيالاهي او را كسوتِ هيبت و بها بپوشاند، و رئيس طبيعي شود عالم را، و او را از عالم اعلي نصرت رسد و سخن او در عالم علوي مسموع باشد و خواب و الهام او به كمال رسد. ديدار "پيرجهان بين" با مرجع اقتدار و ديدار شاه با نَفْسِ قُدسي در وجود يك شخص واحد حاصل وجه خاصي از خورنه است كه اوستا آن را فرهكياني ناميده است. فَرّ اين پادشاه[=كيخسرو]، استثنايي، كه وجودش فرانمونِ پيري شاهوار با نَفْسِ قُدسی بود، و "سهروردي"، صفت "خُسروانيون" را كه به حكماي پارسِ باستان اطلاق ميشود، از همينجا ساخت، چنين بوده"
"افضل الدين كاشاني" در رسالهي" ساز و پيرایهي شاهان" از فَرّ يا خُرّه، نيرويی كه به عنايت الاهي به شاهان و بزرگان تعلق ميگيرد تا از ديگران ممتاز شوند، يعني كيان خُرّه به تعبير "فروغ خرد" ياد كرده است و"افضلالدين" درآثارش، بسياري از دقايق و ظرايف حكمت خُسرواني را بيان كرده است كه از روي همين آثار پراكنده اما مشخص، به ويژه "جاودان خردها" و بسا اشعار و منظومهها و آثار اشراقيون ، ميتوان مكاتب فلسفي/ حكمتيِ ايران باستان يا حكمت خُسرواني را تدوين و گردآوري كرد. از طرفي بايد گفت كه "سُهروردي"،"كيانخُر" را از قول "زرتشت" نقل كرده كه: او عالم را به دو بخش تقسيم كرده است يكي عالم مينوي كه عالم نوراني و روحاني است، و ديگري عالم گيتي كه عالم طلسم و جسماني است و گويد نوري كه از عالم نوراني و روحاني برنفوس فاضله فايض ميشود كه اعطاي رأي ثاقب كرده و مستفيض را تأييد و كمك ميكند و به واسطهي آن، نفوس منّور ميشوند و تابش آن اكمل از خورشيد است و در زبان پهلوي "خُرّه" گويند كه از ناحيهي حق ساطع ميگردد. مرتبت كامل اين نور را كه مخصوص به ملوك و شاهان است "كيانخُرّه والرّاي (راي: آتش، نور) ناميدهاند كه موجب قاهريت و برتري مي شود. خُرّه به معني نمونهي بارز حكيم كامل و خليفهي الاهي به روي زمين است... در اين عالم، دونوع خلافت و خليفه محقق است، يكي خليفه صغرا (آتش محسوس) دوم خليفهي كبرا (نَفْس انسان). از اين جهت است كه پارسيان نور را قابل تقديس ميدانند به اعتبار مظهريت از نورالانوار... از عالم نوراني برنفوس كامل، نوري كه بدانها تأييد و راي (اشراق) ميبخشد فايض مي گردد و بدين نور است كه نفوس مستفيض ميگردند و بدانها نوري كه به پهلوي، خُرّه گويند، اشراق گردد(ميتابد) و همين خُره است كه به گفتهي "سهروردي"، خلسهي ملك "كيخسرو" مبارك برآن واقع گرديدهاست. و خلسه در اصطلاح عرفاني و حكمت به معني فرصت مناسب است .
در مجموع بايد گفت كه خُرّه، فَرّ يا فَرّهايزدي در حكمت خسرواني و فلسفهي اشراقی و عرفاني ايران باستان، نقش و جايگاه ويژهاي دارد. فَرّهايزدي، وديعهاي الهي بود كه به فرمان خداوند، در همگان وجود داشت. اما تربيت، كار آمدي و تعاليِ آن، به دست و عمل و كردار آدمي بود. به عبارتي فَرّاهورامزدا، سرآمد همهي فَرّها بود؛ و از آن فَرّ، لمعه و بهرهاي در آغاز و بدايت تولد به كسان در ميآميخت. هر كس كه براثر تزكيه، مطالعه، كسب معرفت و عرفان، به حقيقت وجود در زندگي آگاه ميشد، ميكوشيد تا ظلمت ماده را كه فَرّ بدان آميخته، ضعيف كرده و واپس زند. هرچه در اين راه سعي و كوشش ميكرد، به همان نسبت، اين فروغ و وديعهي ايزدي، مجال بيشتري براي درخشش پيدا ميكرد. چون ماده به صورت ضعيفترين شكل خود مغلوب ميشد و ظلمت و كدورت آن از بين ميرفت، آدمي بهرهي بيشترينشفَرّ و فروغ ايزدي ميگشت و آن فَرّه، اختيار و ميدان عمل بيشتر مييافت و نورانيت و روحانيت از چهرهاَش نمايان ميگشت .
از ديدگاه فلسفهي اشراق، پيامبران نيز داراي فَرّ و خورنهاَند و خورنه چنانكه ديديم از مفاهيم بنيادين در انديشه زرتشتي است. در اسلام، پيامبران همه حاملان نور محمدي هستند كه از "مشكات نبوت" سرچشمه ميگيرد.
"سهروردي"، مفهوم خورنه و فره را با مفهوم "سكينه" (به معناي حضور پرتوالاهي در وجود مقّربان بارگاه قدس) جمع كرده، سنتاسلامي و فرشته باوري مزديسنایي را در هم ادغام ميكند، آنگاه با همانند دانستن "لوگوس" (Logose)يوناني و خورنه وسكينه، بناي نظري خويش را در تلفيق اين سنتها با يكديگر به اتمام ميرساند. او زمينهاي را فراهم ميكند كه برپايه آن، بُعدِ آخرت انديش آيين مزديسنا بعدها با ديد قيامت نگر تشيع دوازده امامي تلفيق ميشود. خورنه و فره، خميرهاي است كه نسل به نسل و پشت سرهم به شهرياران ايران ميرسد، و از پيشداديان به كيانيان، از "كيقباد" به "كيخسرو"، منتقل ميگردد. آنگاه به زرتشت و شاه ويشتاسب كه حامي اوست ميرسد سرانجام، گيرنده نهائي فر، آخرين پسر زرتشت است كه در پايان عهدما زائيده خواهد شد و به اصطلاح، همان "زرتشت بازگشته" است، اين جاست كه همنوايي آيين مزديسنا و تشيع دوازدهامامي را به خوبي ميبينيم. سهروردي، حكمت ايران باستان را با فلسفهي اسلامي تلفيق نمود و زمينه را براي متفكرين بعدي از جمله حيدر آملي(قرن14 ميلادي) آماده كرد كه به اتمام این روند برخاست و تصوف "ابن عربی" را با تشیع آشتی داد و راه را برای ملاصدرا و فلسفهي اصالت
