تبليغاتX
تارنگار رسمی شعرمیتراییک درایران - شعر ميترا ئيك : همچون واكنشي مضاعف در برابر يك كشف.

تارنگار رسمی شعرمیتراییک درایران

طرح زنده نگه داشتن حافظه ملی ازطریق شعر

شعر ميترا ئيك : همچون واكنشي مضاعف در برابر يك كشف.

  به قلم : سیروس رادمنش 

شعر «میترا یيك » : همچون واكنشي مضاعف در برابر

يك كشف. (اشاره هايي محدود بر دواير آزاد ارتباط)    

1-  جو هر و عرض در اين نوع شعر يكي مي شود و قالبي هستي مند دارد.

2- متكي بر تمثيل است و اين تمثيل ها رويه هاي { - پوسته هايي } عينيت پذير هستند

3- اين نوع شعر از ابتدا تا پايان وحدت پذير است و از تضادهاي خود در كلام و تصوير، در جهت سودمندي ي  خودِ شعر استفاده مي كند. اين سودمندي ها  گونه گونند. يكي از گونه هاي تضاد، در اينجا، ميان ُبري از رسيدن به وحدت خويش است.

4- از طرفي استفاده ي از پارادكس هاي مسخره – كه ديگر خيلي مضحك و سطحي شده است ، از ديدگاه اين شعر، خسراني است كه « افه » هاي مبتذل شده را  تهوع آور تر مي كند؛ و مثل دسته گان بسياري كه با آوردن كاريكلماتورهايي پيش پا افتاده و تقليدي فكر مي كنند كه شعر مي گويند. بر آيند غالب اين صداها چيزي جز شكل آوانگارد منشانه ي همان كار يكلماتور بازي نيست. كرم سيب در زير اين پوسته ي شفاف و براق در كار لابيرنت هاي كور خود است. « سوئينبرن» بود كه مي گفت : هر ديوار سپيد و گچ كاري شده نشان از پوسيدگي زير ديوار است و سنگ قبر شكيل نشان از زوال و پوسيدگي ي استخوان هاي درون گور است { نقل به معنا }

5- معمولن زباني طعن آلود دارد. اين طعن البته به دنبال نوعي اعتقاد است نه نفي ي همه چيزي آنچنانكه به همه چيزي ، نگاهي هيچ آلود داشته باشد: اينكه در سمبوليزم « بودلر » مي بينيم و يا در برخي كارهاي رمانتي سيست هايي كه در نتيجه ي انقلاب هاي هنري ( كه خودِ رمانتي سيزم  هم  يكي از آن ها بود ) به نگاهي تازه رسيده بودند: رمانتي سيست هاي آلمان  و انگليس از اين دسته بودند. بنابراين ،

6 : طعن و تمثيل در اين زبان به تخالف با هم برنمي خيزند { چنانكه معنايي عقلايي و رنسانسي به تمثيل بدهيم .}

7- نقل« اوكتا ويو پاز»  را نيز در اينجا مي آورم كه در مورد شعر محاوره مي گويد: «اين نوعِ شعر، موسيقي ي مكالمه است » ؛ شعرِ « ميترائيك»،  شعري نيست كه در همان حوزه ي احساسات كلاسيك بخواهد دست به شكلك هايي شبه مدرن بزند.

8- اين شعر. گذشته و آينده ، يعني هر دو را گسترش مي بخشد، مي آفريند و با طنز و طعن سعي در تغييرِ در روابط عادت داده شده ي انساني دارد.

9- نسبي گرايي در شعر ميترائيك در عين حال كه « قداست ثابت فكر را در حوزه ي عمل » به زير سؤال مي برد خود را تا حد يك « استثناء» معرفي مي كند.

10- در اين وحدت اضداد- كه مي توان به آن نگاهي همچون « نگره اي تاريخي » داشت، مي كوشد به آن لحظه ي « وصل » و « فصل » در وحدت اين ظرافت برسد : يا ظرافت اين وحدت. « ميترائيك » با جستجويش در اين لحظه ، به بند بازي مي ماند كه در مرز ثبات و سقوط ، خود را مالك آن تنابي مي دا ند كه بر آن ايستاده و يا كه گذر دارد. اين تناب،  نقطه ي استوار ( تقدير وحدت گراي ) اوست.

11- آزادسازي ي فرم: از طريق نگاهي كه به اشيا دارند: در اين مورد، همچون مواردي ديگر ، با « شعر ناب » نزديكي پيدا مي كند. در اينكه نشانه ها - سمبول ها گاه از بار اصلي ي خود خارج شده و به قصد و مقصد تازه تري نظر مي بندد؛ يا كه « مفهوم » نظر گاه ديگري را سواي آنچه به طور فرضي يا  لغوي از آن استنباط مي شود متبادر مي كند : پتانسيل هايي كه احتمالن در همين مجال از آن خواهيم گفت.

12- نيما ،  اولين مرحله ي گسست از مطلق گرايي بود. اين گسست توسط هوشنگ ايراني ، شاملو  و … مي پايد و مي پويد تا همه چيز پيش از خود را تبديل به انگاره اي بايگاني شده بينبارد، اما در عين حال واقف است كه انبان ناقدانه ي او توقف بر همان گسست هاي پيش از خود است و تطبيق آن با گسست هايي كه خود پيش آورده و در خود مي گوارا ند : به هوشمندي ، يك « احتمال » در اين انگاره ها مي گذارد و چنين است كه به نجيب زادگي ي خود مي رسد.

رويگرداني ي تعدادي از گروه « شعر ناب » در واقع رويكرد و تكيه بر شاخه و يا شاخه هاي  ترد و تازه اي از همين پتانسيل هاي ناب است: در اينكه پيش از اين گفته شد، « شعر ناب » ظرفيت هاي پيش رونده و متغير و تبديل شونده ي بسياري را مي تواند در خود بگوارا ند . مگر Pound   از  ImagiSme خود پس از چند سال جدا نشده؟ و اگر چه همواره مي توان جلوه هايي غير قابل انكار از اين تصويرگرايي را در كار اوديد.

مسئله، كمي هم در اينجا نهفته است: مثل كلاسي سيزمي كه « لوركا» با آن شروع و سپس  به« باروك » و سر انجام  اگر زنده مي ماند از اين طيف هم اي بسا مي گذشت { ضمن اينكه در سوررئاليزم، آن توان بالقو اي هست كه ردّ ش را مي توان -  حداقل -  در تمامي ي حركت هاي پس از خود ديد: همچنان كه آن جلوه هاي عميق تر رمانتي سيزم} و در عين حال غنايي سرايي را همچون يك جوهر دروني ، مي توان در سور رئاليستي ترين كارهاي لوركا ديد: تخطي در حوزه هايي از جبرهاي دروني كه در ذات خود رويكرد هايي مشترك با آن اختيار ‍‍‍‍{ و ميل به اختيار خواست ها } و ظرفيت هاي بالقوه ي خود دارند. هيچ شاعري واقعي در خود به پايان نمي رسد؛ بل ، كه اين ها از آن احساساتي است كه شاعر مدرن را ، همواره به ظرفيت هاي تازه تر مي كشاند. من سر شاخه هاي تازه تر را همچون واريانت هاي ديگر گونه اي مي بينيم كه گاه به محصول {- يا حاصل؟ } درخت هاي پيوند زده مي مانند: ماجرا اينجاست ؛ سرعت؛ و ضرورت سرعت در احساس نياز به « تحول » ؛ با درك اين خطر كه به قول « اليوت» : « شاعران بزرگ اي بسا مي توانند تاثير منفي و مخربي بر شاعران جوان تر بگذارند» ؛ همينطور فراواني و شدت تغيير و تأثير مكاتب : كه همواره بر نوعي اعتراض و خستگي نسبت به موجوديت هاي پيش از خود – و حتا ، گاه موازي ي با خود - مترتب است.

اين وضعيت در شاعران ما ، « انحصارن » متكي بر روابط اجتماعي و همسويه گي با تمدن امروزين نيست؛ – نه اينكه تاثير گذار نباشد: - چنانكه آمريكاي جديد با چهره هايي همچون « آلن پو» و « والت ويتمن » تواست منظرهاي تازه ي خود را بر تيپ هاي جهنمي ، همچون « بودلر» بگذارد. اما در اين گذار بايد اعتراف كرد كه ابتدا اين « بودلر» بود. كه با شامه ي غريب و گريزان خود توانست همزاداني را در قاره اي ديگر بيابد كه همسايه گان ديوار به ديوار آنان نيز از اين انفجار كر كننده ي دنيايي جديد ، چندان تكاني نخورده بودند {- مثل حكايت كشف« هيچكاك » آمريكايي توسط « تروفو» هايي فرانسوي } ؛ در كنار همه ي اينها سنتي از نوع « ويتمن » بسيار تازه مي نمايد . راز زبان در حضوري « پلي فونيك » ، عينيت بخشي ي به كلام از آن گونه كه به محاوره مي ماند اما چنان كه گفتم، حضور اسباب شعر و وفاداري ي به آن است كه اين عينيت جسميت يافته را؛ آرماني- اكنوني مي كند و به ذهن « انگاره اي» جسميّت يافته مي بخشد : تلاش هايي كه در اين زمينه هم مي توان به شعر « ميترائيك » پرداخت . « روبن داريو » از جمله شاعراني بود كه در كمند تأثير جوهري ي « ويتمن » - كه اساسي ترين وجه آن، بخشيدن اين احساس به شاعران جستجو گري است كه: به درك اساسي ي تغيير ، و به « الزام تغييراتي اساسي در شعرهاي عادت داده شده » انديشه كنند- : توانست از آن مهلكه ي تخريب آفرين- كه « اليوت » گفت – بگذرد . هر چند او { « داريو» ي پارگوئه اي } براي شاعران اسپانياي آن روزگار ، كمي بيش از اندك ، غريب مي نمود . از طرفي « دادا » و « تزارا » - زوريخ آلمان – است كه بخش مهم فرانسه ي سوررئاليست را متحول مي كند. و نقش « شعر ناب » نيز همچون جريان هاي ماندگار و ناماندگار پيش از خود، در تحول اين نوع شعر ( ميترائيزم ) بدون ترديد است. – اگر وقت  ياري  كند ،  اين اشاره هاي   جاي  جاي  را توضيح  خواهم  داد : جسارتي متكي به نفس ، خويشاوند با ذات خود ، و احساس عميق و واقعي ي تغيير.

{ : و باز تكرار اين نكته كه گو اينكه شعر مدرن همواره كوشش هايي پيش رونده و آوانگارد داشت ، اما آشكاره گي اش ، همچون حضور در پس لايه هايي پنهان مي نمود : ياد حرف آن كارگردان افتادم ، دوباره ، كه : ؛  همه نگاه مي كنند ، اما كم تر كسي مي بيند. 

۱۳- در نهايت، اين نوع از شعر، از يك گرايش فراگير كلي خبر مي دهد. منظور اين است كه نسبت به جريانات پيش از خود - در هر شكل آن : كه به هم آوايي يا مخالفت و يا تقابل بر خاسته است: با توجه به گونه هاي خاصي كه در برابرش قرار داشته و يا كه مجبور بوده از كنار يا از روي آن گذر كند. هضمي گوارنده و سالم را در خود حفظ كرده است ؛ و اين ارتباطي خطي نيست. بل ، كه در چرخه اي مشحون از داد وستد به پيش رفته است. { آموزه اي كه براي شعر پيش از خود چندان ارزان و بي كوشش بدست نيامده بود. } و اين ، حسن اوست، در وحدت بخشي به آن تضادهايي كه از آن نام برديم : جان بخشيدن به الگوهاي ظاهرن منسوخ ( مثل رمانتيسيزم ) امّا ريشه دار در مدرن ترين شكل امروزين آن و تجسد بخشيدن به آن چه كه ظاهرن گذشته است: نگاه ورخنه اي جان دار در آن چه ديگر به ظاهر كهنه مي نمايد. از اينها گرفته تا هندسه ي حجم – كه گاه احساس مي شود راه را بر « رؤيا » ي خود انگيخته ي واقعي مي بندد؛ و شعري « ديگر » كه در تفسيرات ما هميشه نقشي جا ندار و حلقوي دارد: اين مورد هم به واسطه ي وجود و اثر گذاري ي تمثيلي - طعني اش و سرشكستگي ي سمبوليك - رمانتيكي اش بود كه بطور جدي جسارت در جستجو براي ايجاد اشكال تازه تر هنر را به بعد از خود آموخت . « ميترائيك » مي خواهد در عين حال بر پاي بندي هاي خودش واقف باشد و گسيختگي را آنچنان پندار مآبا نه نبيند كه راه را بر گلوي خود ببندد.

گفتيم كه نوعي ناسيوناليزم توام با نگاه واحد بر جهان - حتا در شكل هاي تمثيلي ، بر اين شعر منظر مي گشايد كه با روح ملي گرايي ي شو ينيستي متفاوت است ؛ و زبان دين شعر، خود شكلي از اين اتحاد « كامو » يي ست.  فرديت و گاه انزوايي جمعي است كه عامل آن در اين نوع بر جسته مي نمايد، فرديت و گاه انزوايي جمعي است كه عامل آن در اين نوع شعر، نه شكست سنت است و نه تحميل سنت.

- زيبايي شناسي ، بنابراين ، « آن سنت انتقادي نيست كه خويش را در نفس خود اثبات مي كند» ، و ديگر اينكه « حكايت از آن دارد كه اين جستجوي سنت ، اصلي ست ، و به هيچ وجه نفي ي آن نيست .»

۱۵- در اين نوع شعر، همچنان كه درباره ي « شعر ناب » ، چند سال پيش عبارت افكنديم ، شاخصه هاي قومي را سر بار و ادغام با مدرنيزم امروز مي كند تا به آن « پرورده ي ناب خاص خود » برسد: چنانكه « Eliot» همين اولّه را براي شاعراني چون « ييتس» آورد كه چگونه مي شود شاعري از « ولز» بر فرهنگ ملي ي انگلستان {كه صاحب يكي از قوي ترين و سالم ترين نهضت هاي رمانتي سيزم ، و بعدها : مدرنيزم ، شد}، مسلط مي شود : كه پيش از اين اشاره اي داشتيم به فرهنگ خطه در آراي اليوت : بحث بسيار هشيارانه اي كه به تحولات ما ، مضموني مشترك مي دهد . اين شعر گسست نيست ، و مهاجرت نيست ، بل ، كه بيشتر اتصال است و شورمندي براي هنري كه سكوي پروازش در همين جغرافياست. اين تأثير و گشايش به روشني ديده مي شود.

در شيلي ، كساني مثل « ويسنته آلكساندره » يا « نرودا » و يا « آلبرتي » سوررئاليست بودند - سال هاي 1936 - يا شعر « خوزه وايخو » يا « لوركا » شاعر در نيويورك ( 1929) ، بدون هيچ گشايشي و ارتباطي سيستماتيك ، آثارشان در حوزه ي سوررئاليزم قرار گرفتند . اشترك اين شاعران-  ميترائيك - در اتفاقي شرطي، در زبان و شفافيت الماس گون آن در پردازش هاي موجز خود ، اعتراضي است بر عليه زبان و انديشه هاي خطي ي شبه مدرن امروز. اينها مدرنيست هايي هستند كه راه بر تخيل نمي بندند. زيرا همانطور كه اشاره رفت ، شعر جوهر تخيل است ، يا كه آن وجه اش . اما مصرانه مي گوييم اين حركت – تا اينجا كه مي بينمش و تا  آنجا   كه او مي گذارد ديده شود - پتانسيل هايي نهفته از شعر ناب را دارد: همان « شوند» و « بوند» اي ست كه در نوشته ي « مدخلي بر شعر ناب ، شعر مدرن واقعي ي ما » در سال 64 ، چاپ 83 در عصر پنجشنبه ، ويژه ي خوزستان ، بخش هاي شكسته اي از آن آمده بود .

نظر من روي سوي آينده ي نزديك اين شعر دارد. اكنون تنها از طليعه ي آن مي گويم و اميدوارم ، دوستان، اين نكات آورده شده را - تفكيك پذيرتر و با صطلاح فاينالايز، مورد مداقه قرار دهند. نيز، گمان نمي كنم در جاهايي زياده گويي و اضافه خواني رفته باشد.

هر چه هست ، از نگاه بر آگاهي تا شك بر آگاهي ، به گمانم هو سرل گفته بود - بر آيند حاصله ، دايره ي اين حلقه را به اتصال مي رساند: به ATMAN خود ؛ و « ميترائيك » اداي ديني ست نسبت به آن گروه بسياري كه تقلي ي خود از وضعيت موجود در شعر مدرن امروز را نوعي مصيبت مي دانند. { - يا مي دانستند: - اين ماضي براي هشياران است ! } اين شاعران، امضاي خود را برسنگ هاي زيباي گمنام حك مي كنند، و در كنار اسباب نگاه امروز – كه گاه راه بر نگاه مي بندند –

به شيي ء هاي پرتاب شده در ريگزاران ، رخنه و رويكردي ديگر گونه دارند و به زيبا شناسي و تجديد آن در لايه هاي متنوع حضور ، مناسبات ديگري را آغاز كرده اند.

در آسيب شناسي ي شعر مدرن ما ، آن سرخوردگي ي منگ و گيج وش كه اروپاي بعد از رنسانس – در نتيجه ي هجوم فرهنگ هاي متنوع و غالبن شرقي – دچارش شد ،   واقعيت بنيادين  ندارد  . بل كه از   پاره هايي   همدردي هاي سطحي مي آيد كه بي دليل و بدون اشتراك در پايه هاي نظري ي اين همدردي ها، هم صف شده ايم : بعضي هامان : و كليتي قابل ملاحظه ، به تقليد در اين همدردي ها افتادند. اين همدردي ها، چنانكه يكبار نوشته  بودم: « چيزي جز دردمندانه ترين همدردي ها نبود» ، و اين مقلدان، گاه همچون منتقدان ، انگاره ي« مگسِ اسب » اند : چنان كه چخوف مي گويد .

- مزاحم كوچك و بد آييني براي اسب تيز رو!

تخيل اين شاعران قابل تفكر است و چنانكه « كالِريج » گفته است ، « اين شاعران بردگان هيچ فرقه اي نيستند » و اين شاعران { شاعران ميترائيك } مهم ترين خصيصه هاي اين شعر را بي هيچ پيش زمينه اي تئوريك ، به الزامي رو به جاودانگي ، در شعر ، قابليّت داده اند .

 

سيروس رادمنش

پتروشيمي اراك

شهرك مهاجران

7 - مهرماه - 1383   -چاپ شده در روزنامه فرهنگ خوزستان –صفحه ناقوس -دبیر صفحه=  صادق کریمی

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 11:7  توسط صادق كريمي  |